تبليغاتX
یکشنبه سی ام مرداد 1384
دلتنگی پنجم
یا هو

علی مجهول مانند بتی است که همواره می پرستیش

بی آنکه میان ما و او هیچ ارتباطی وجود داشته باشد

هرچه خواهی گریه کن بر سر بزن

غش کن هو بکش و عشق و محبت بورز بی اندکی شناخت

علی را فرشته کن خدایش کن

نمی تواند ذره ای در زندگیت نقشی داشته باشد

فقط نشناسش که شناختنش مسئولیت آور است .

دکتر علی شریعتی 

" درد انسان متعالی تنهایی و عشق است" 

 

 

+ نوشته شده در 8:5 توسط قاصدک.
شنبه بیست و نهم مرداد 1384
دلتنگی چهارم

 

 

نمی دانم ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت.
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی دم گرم خویش را در گلويم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی

 

 

 


+ نوشته شده در 17:4 توسط قاصدک.
شنبه بیست و نهم مرداد 1384
دلتنگی سوم
 

یا حق

"سلاخی زار می گریست

به قناری کوچکی دلباخته بود"

احمد شاملو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 9:21 توسط قاصدک.
شنبه بیست و نهم مرداد 1384
دلتنگی دوم

یادش بخیر تابستان سال ۸۲ بود

 از اینجا به شوق دیدار آرامگاه مرحوم مهدی اخوان ثالث راهی مشهد شدم

توی راه همش شعرهای اخوان رو با خودم زمزمه می کردم

"سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر...

یکی راه راحت و شادی

به ننگ آغشته اما رو به شهر و آب و آبادی

دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر سر برکنی غوغا ، اگر دم درکشی آرام

سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام...."

تا اینکه رسیدم  روز بعد به هوای دیدار یار راهی طوس شدم

آرامگاه فردوسی با چه شکوه و عظمتی

به ناگاه چشمم به یک تابلوی آبی رنگ کوچک خورد که نوشته بود

" به طرف آرامگاه مهدی اخوان ثالث"

لرزان لرزان به دنبال آدرس گشتم 

 ناگهان میان یک محوطه که با گلهای اطلسی پوشیده شده بود به یک سنگ قبر کوچک رسیدم

یک سنگ کوچک با ابعاد ۹۰*۶۰  که روی اون نوشته بود

"آرامگاه مرحوم مهدی اخوان ثالث"

یه مکث کردم باورم نمی شد که اینجا محل دفن اخوان باشه

با ناباوری تمام نشستم کنار سنگ قبر

 آخه مگه میشه این همه بزرگی تنها در زیر این سنگ کوچک خوابیده باشه

بغض گلوی من رو فشار می داد و جلوی اشک چشمم را نمی تونستم بگیرم

 

"خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد اين آتش

پرده ها و فرش ها را َ تارشان با پود .

من به هر سو می دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده هايم ، تلخ

و خروش گريه ام ، ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فرياد ، ای فرياد ، ای فرياد .

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم

همچنان می سوزد اين آتش

نقشهايی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و ديوار

در شب رسوای بی ساحل .

 

وای بر من ، سوزد و سوزد

غنچه هايی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بيماری .

 

از فراز بامهاشان ، شاد

دشمنانم موذيانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ناظر

در پناه اين مشبک شب .

 

من به هر سو می دوم ، گريان از اين بيداد

می کنم فرياد ، ای فرياد ، ای فرياد .

 

وای بر من ، همچنان می سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

و آنچه دارد منظر و ايوان .

من به دستان پر از تاول

اين طرف را می کنم خاموش

وز لهيب آن روم از هوش ،

زآن دگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود .

تا سحرگاهان که می داند ، که بود من شود نابود .

 

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای ، آيا هيچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسايگانم از پی امداد ؟

 

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد .

می کنم فرياد ، ای فرياد ، ای فرياد ...

مهدی اخوان ثالث - ۱۳۳۳  "

 

+ نوشته شده در 8:27 توسط قاصدک.
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384
دلتنگی اول
 

قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري - باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.

+ نوشته شده در 17:43 توسط قاصدک.