تبليغاتX
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384
دلتنگی شانزدهم
 

یا حق

تولدي ديگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
دراتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم 
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در 22:14 توسط قاصدک.
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
دلتنگی پانزدهم
 

یا هو

لحظه دیدار

 لحظه دیدار نزدیک ست

باز من دیوانه ام ، مستم

باز میلرزد دلم ،  دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های  !نخراشی  بغفلت گونهام را، تیغ!

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و ابرویم را نریزی، دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیکست.

مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در 19:6 توسط قاصدک.
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384
دلتنگی چهاردهم
 

یا هو

 

فرياد

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي آيد با من فرياد كند ؟

فریدون مشیری

سایر اشعار

 

+ نوشته شده در 19:49 توسط قاصدک.
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384
دلتنگی سیزدهم
 

یا حق

 

به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را؟!

 نیما یوشیج

 

 

+ نوشته شده در 20:2 توسط قاصدک.
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384
دلتنگی دوازدهم
 

یا هو

 

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من _باری_ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد

جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن_

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم


شاملو.دی 1341

 

+ نوشته شده در 9:0 توسط قاصدک.
شنبه دوازدهم شهریور 1384
دلتنگی یازدهم
 

یا هو

من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند


آذر ، دي 1343
حميد مصدق


 

+ نوشته شده در 10:5 توسط قاصدک.
پنجشنبه دهم شهریور 1384
دلتنگی دهم
 

یا هو

شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

حسین پناهی

 


 

+ نوشته شده در 10:10 توسط قاصدک.
دوشنبه هفتم شهریور 1384
دلتنگی نهم
 

 

یا حق

 

سیب

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز ،
سالها هست كه در گوش من آرام ، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان ،
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا ،
خانه ي كوچك ما
سيب نداشت

حمید مصدق

 

+ نوشته شده در 19:25 توسط قاصدک.
یکشنبه ششم شهریور 1384
دلتنگی هشتم
 

یا هو

شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند یه یاد

 

 

+ نوشته شده در 9:57 توسط قاصدک.
شنبه پنجم شهریور 1384
دلتنگی هشتم
 

 

یا هو

مرگ همین الان می تواند به سراغ من بیاید؛

اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.

 البته اگر روزی با مرگ روبرو شوم؛ که می شوم؛

این مهم نیست؛

مهم این است که

 زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.

 

ماهی سیاه کوچولو ( صمد بهرنگی )

 

 

+ نوشته شده در 8:41 توسط قاصدک.
چهارشنبه دوم شهریور 1384
دلتنگی هفتم

یا هو

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دوست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
آه ...... آه ......... اما
او چرا این را نمیداند که در اینجا
من دلم تنگ است . یک ذره است؟
..... هم آدم است ای داد برمن داد
ای فغان ! فریاد!
من نمیدانم چرا دلدار من این را نمی داند؟
که من من بیچاره هم در سینه دل دارم
که دل منهم دل است آخر؟
سنگ و آهن نیست
او چرا اینقدر از من غافل است آخر
آه ......آه ....... ای کاش
گاه گاهی .........
کاشکی .... اما ... رها کن . هیچ
حسب حال من این است شکایت نیست .
هر حکایت دارد آغازی وانجامی

 

 

+ نوشته شده در 12:1 توسط قاصدک.
سه شنبه یکم شهریور 1384
دلتنگی ششم

 

یا حق

در این بن بست

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم.
دلت را می ‌بویند
روزگار غریبی ست، نازنین

و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن‌بست کج وپیچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار غریبی‌ست، نازنین

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی‌ست، نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

                                                          احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در 9:32 توسط قاصدک.