
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها رو می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر ِ آب ، عادت سبز درخت
بیائید توی سال جدید مثل درختها از خواب پاشیم و یه نفس عمیق بکشیم و ریه هامون رو پر کنیم از لحظه های با هم بودن کنیم .... بیائین پیله های تن مونو پاره کنیم و جرات پروانه شدن داشته باشی بیائین اگه یادمون رفته عاشق باشیم اگه یادمون رفته همدیگه رو دوست داشته باشیم تو سال جدید دوباره عشق تمرین کنیم بیائین هم آواز شیم با چکاوک ها با شمعدونیها با شکوفه های باران ... راستی دست من و داداشی رو هم بگیرید ... سال خوبی داشته باشید
از طرف یک دوست

زمستون هم دیگه داره چمدونش رو جمع میکنه که بره ... سال ۸۴ هم داره تموم میشه ، هر چی بود و نبود با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت و رفت به یک چشم به هم زدن واسه من که سال بدی نبود با خیلی ها آشنا شدم خیلی چیزها یاد گرفتم و هر جور که بود گذشت!!! خوبیش واسه من آشنائی با وبلاگ نویسی بود ... مرداد ۸۴ بود که تصمیم گرفتم بنویسم نمی دونستم از کجا باید شروع کنم ، اولش رو با شعر شروع کردم یک دغدغه قدیمی که داشت کم کم برام کهنه می شد بگذریم ... توی این سال گذشته چند تا از عزیزانم رو ازدست دادم که تنها خاطراتشون برام موند سخته ولی اگه گذر زمان نبود چه می باید میکردیم؟ ... خیلی از بزرگان رو هم ازدست دادیم که تا جائی یادم موند براشون پست زدم و این آخر سال هم که استاد یگانه موسیقی " علی تجویدی " رو از دست دادیم هنوز آهنگ آتش کاروانش توی ذهنم داره زمزمه میشه چه خاطراتی که پدران و پدر بزرگهای ما با این آهنگها دارن روحش شاد و یادش گرامی ... باز هم این آخر سالی حرفم رفت سمت مرگ ، بی خیالش ... سال ۸۵ که داره میرسه هنوز هیچی ازش معلوم نیست خوب باشه بد باشه ولی من همچنان مثل گذشته امیدوارم که خوب باشه واسه همه پر باشه از شادی و خوشی همه باهاش حال کنن این آخر سالی رو باید بذاریم یه خونه تکونی اساسی بکنیم تا وقت هست ... امیدوارم همه سال خوبی رو داشته باشن سالی پر از پاکی و صمیمیت پاینده باشید یا حق

به نام خدا
بعد از کلی مدت اومدم آپ کردم در مورد ۲ نفر از کسانی که برای ما با لااقل برای من مهم هستند و یه جورایی الگو ... چند روز پیش یکی از بچه ها میگفت معلوم نیست این علی چه جوریه هر موقع یکی می میره میاد پست می زنه می خوام بگم که بابا این جوری نیست ، اگه پستهام داره این جوری میشه آخه فکر میکنم که باید یکی یادی از این افراد بکنه بالاخره هر چی باشه هر کدوم از اینها یه حقی به گردن ما ها دارند و حیفه که حتی یادی ازشون نشه ... خلاصه بگذریم خیلی وقت پیشها سوژه های خوبی واسه آپ کردن داشتم البته جو و فضا هم کمک زیادی در راستای آپ نمودن اینجانب میکرد خلاصه عالمی داشت ولی یه مدتی هستش که احساس میکنم خیلی چیزهای دور و برم داره تکراری میشه همه رو یه دور تجربه کردم یه دور احساس کردم و دیگه لذت خاصی برام نداره نمیدونم چیه و چی داره پیش میاد ولی فکر کنم که باید آخر سالی یه خونه تکونی حسابی هم توی مغزم انجام بدم کاش میشد یه بک آپ از مغز گرفت و یه دور کلا ریستش کرد و یه ویندوز جدید ! حالا الان هم طوریش نیست هنوز که داره کار میکنه باز هم خدا رو شکر که همین قدر رو کار میکنه اگه نمیکرد ... باز هم فرقی نمیکرد ( البته این از نقطه نظر دوستانه ) ... دیگه چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ چیزی به ذهنم نمیرسه حالا باشه تا بعدش !
پاینده باشید یا حق
هو
یه مدت زیاد طول کشید تا بیام دوباره ... توی این جند روز باز هم سالروز بزرگان این مرز و بوم بود که نشد زودتر بیام و بنویسم ... ۸ اسفند ماه سالروز درگذشت استاد غلامحسین بنان بود ... استاد مسلم موسیقی ایران که هنوز با گذشت سالیان سال یادگارهای زیادی رو از آهنگهایش داریم به خصوص آهنگ زیبا و به یاد ماندنی " ای ایران ای مرز پر گوهر " که هر موقع گوش میدیم به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم دوست خوبم "هپروت" به صورت کامل در مورد استاد نوشته که توصیه میکنم حتما بخونید!

اسفند ماه ، ماه مصدق است. چهاردهم اسفند سالروز در گذشت دکتر محمد مصدق بزرگترین آموزگار دموکراسی و رهـبر سیاسی تاریخ ایران است و بیست ونهم اسفند روز جاودانی تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران است.
من پرورده آزادی ام استادم علی ست ، مرد بی بیم و بی ضعف و صبر و پیشوایم مصدق مرد آزاد ، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید . "دکتر شریعتی"
هو
توی یک بعد از ظهر سرد زمستونی من را هبوط دادند ... بهم گفتن اونجائی که میری اسمش زمین ِ! اونجا باید بمونی تا بیائیم دنبالت ... الان که میری فقط گریه کن ، بخور و بخواب آخه قراره هیچی نفهمی
من : برام سخته چه جوری اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه ، جائی که هیچ کسی رو نمی شناسم؟
فرشته : فقط میتونی اونجا به یاد ما گریه کنی ولی ناراحت نباش دو تا فرشته مهربون رو برات اونجا گذاشتیم که از تو مراقبت کنند .
من : کی هستن؟
فرشته : پدر و مادر ! اونها خيلي تو رو دوست دارن يادت باشه اذيتشون نكني و بهشون احترام بگذاري يه مدت اونجا ميموني تا بيائيم دنبالت .
من : آخه كي بر ميگرديد؟
فرشته : به اندازه يك چشم به هم زدن! اونجا كه ميري خيلي چيزها رو مي بيني با خيلي چيزها آشنا ميشي اتفاقات زيادي برات ميفته ولي به هيچ چيز دلبستگي پيدا نكن آخه نميتوني چيزي رو با خودت بياري فقط يك چيز رو هيچ وقت فراموش نكن اون هم خداست! اون هميشه ياد تو هست مشكلي اگه پيدا كردي بهش بگو با همين زبون دلت باهاش حرف بزن .
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا از نيستان ازلي به زمين فروفرستادند تا بمانم ... بمانم و ببينم خوب و بد ، رنج و درد ، زشتي و پليدي و فقر و ثروت همه اينها رو بايد ديد و مزه كرد شنيد و لمس كرد ...
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا به زمين فرو فرستادند تا برای تولدی دگر خود را آماده سازم تولدی به نیستان ابدی در این راه همواره سایه خدای را بر سر خود به احساس می نشینم ... به من دین و شریعت دادند تا هادی من در عبور از این گذرگاه باشد ... مرا عرفان آموختند تا زبان دل را فراموش نکنم ... مرا هنر آموختند تا بتوانم تصویرگر و بیننده آئینه تصویر نمای بهشت جاودان و زیبائی الهی باشم ... عشق را در رگ من جاری ساختند تا به یاد سرخی رنگ خون یاد آور شعله نهغته عشق در درونم باشم ... مرا در دنیا پرستشی باید ... پرستش ذات بیکرانه الهی پرستشی عارفگونه .... می بایست خدای را در پستوی تاریکحانه قلبم نگاه دارم ... دگر روز مرا رستنی دگر خواهد بود تولدی بی مرگ ، عبور از دنیا ، دیدار دوباره ... در آن هنگام رسالتم را به پایان خواهم برد :

"و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم"
آری در آن زمان رسالتم را رو به پایان خواهم نهاد زیرا دگر حجابی مرا از خدایم جدا نخواهد نمود پس ای فرشته زیبا منتظر حضورت برای رجوع دوباره هستم ... قدومت را به نظاره نشسته ام!
پ . ن : شعر بالا از مرحوم حسین پناهی
به نام او
ب بسم الله میرسه به "جاوید " دوست خوب و صمیمی من که توی این مدت خیلی در طراحی و راه اندازی مجدد وبلاگ به من کمک کرد دستش درد نکنه فقط شرمندگیش برای من باقی مونده!
دوباره شروع کردم یه خونه تکونی پیش از عید هم انجام دادم ... دلتنگی های قاصدک بعد گذشت ۷ ماه کم کم جای خود رو داد به دلخستگی های قاصدک ... توی این ۲ هفته که ننوشتم خیلی اتفاقات افتاد ایام عزاداری امام حسین ، ۲۸ بهمن سالروز تولد استاد ادبیات ایران " صادق هدایت " ، در گذشت " بهرام اردبیلی " این یکی رو دیروز توی " " خوندم توصیه می کنم حتما بخونید ... چه همه آدمهای مختلف دور و برمون هستن و ما خبر نداریم .
این هم از وبلاگ من سر در بالا عکس یه آدم که خیلی حرف واسه گفتن داره ولی اینقده این حرفها موندن که پوست صورتش ترک خورده و آروم به خواب رفته! یه خواب زیبا که فقط منتظر یه بارونه که بیاد شاید دوباره صورت این آدم رو مجالی برای رستنی دگر دهد ... " ببار ای ابر بارون ببار " ، این دلتنگی های قاصدک اینقده بالا موند که دیگه کهنه شد و تبدیل شد به دل خستگی ها ... دل خستگی های قاصدک!!! شاید هم خنده دار باشه نمیدونم ولی فکر کنم زیادی خودم رو تحویل گرفتم ، فعلا باشه همین شروع مجدد من ... پاینده و پیروز باشید یا حق.

«تابوتى از مفرغ
كه در باران ها زنگ نمى زند و برشانه ها
به سبكى ى ستاره ى ستوانى روستازاده ست،
در فرصت اين شمشاد
تشييع مى شود
و با صفير خاموش چشمى
مثلث تنهاييم به هم مى ريزد.»
مرحوم بهرام اردبیلی