تبليغاتX
شنبه بیست و نهم مهر 1385
طلوع ... !
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
(داریوش شفیعی)

طلوع ، امید بخش روز دیگر و نوید دهنده پایان شب سیاه
در هجوم بوی گل و سرعت بال زدن یک زنبور ، هبوط  ِ شبنم  ِ برگ شبدر را به نیک فالی گرفتن زیباست
طلوع سرآغاز روزی دگر و زین پس چرخه تکرار پذیر ایام
روزها سرآغاز حیات ، آمدن بودن و رفتن مسئله را حل کنیم !
رنگ زرد یا آبی ، کدامیک در زیر بستر سیاهی به خواب زمستانی خواهد رفت؟
سپیدی را به خاطر سپردن در آغاز زایش سیاهی
صبر و سکوت ، تحمل و طاقت ، یافتن و اختیار و عروج  ِ دیگر
بسط زیبائی ، ادراک هستی و پی ریزی شالوده بودن ! سرآغاز هستی کجاست؟
انا الحق را به زبان راندن کاری بس دشوار  ، ایمان را چه باید کرد؟!!!
باور به وجود ذات الهی ، انکار ممنوع ! ازل و ابد ، تمام شد.
شروع ، طلوع نوید دهنده حرکت ِ نو و سرآغاز " جنبش تازه فکر در شیارهای باریک مغز "
تولد زایش یک فکر و کتاب سیاه مشق کودکانه
پاکی را به خاطر بسپار که عمر پلیدی سخت کوتاه است!
حجمه وسوسه شاپرک برای عروج به بلندترین شاخه ی گل دنیا  و شاید رسیدن به نور شمع !
امید هادی راه زندگانی ، وسوسه ! ... تمام شد این بار؟؟ ... شاید!

(قاصدک)

پ.ن : با تشکر از دوست خوبم به سوی تباهی

 

+ نوشته شده در 11:10 توسط قاصدک.
سه شنبه چهارم مهر 1385
اتفاق
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد

 

تاریک شبانه و عبور از گذرگاه گیج حوادث
یک اتفاق خوب و ساده ...
یک اتفاق نشان داد که زندگی زیباست ، ثابت کرد تفکر سرمایه ایست گرانبها و فهماند ...
فهماند که دنیا هیچ است ، عشق فریادیست بی پایان ، کفش فقط یک وسیله است و رسالت آدمی انسانیت !
فهماند که آدمی بزرگ است ، خواندن خوب است ، نوشتن تجربه می خواهد و زندگی همه اش تجربه!
یک اتفاق خیلی حرفها زد ، حرفهای بزرگ به اندازه یک دفتر هزار برگ که همه ورقهایش سفیده و توی صفحه اول فقط نوشته "سکوت سرشار از نا گفته هاست" !
یک اتفاق نشان داد عبور از پل بهترین راه حل عبور از خیابان است ، اشنوی ِ ویژه هنوز تولید
می شود ... و چرا نباید گریه کرد؟!!!
آموخت ، حرف زد ، سکوت کرد و فهماند ... جائی هم ثابت کرد ۱=۱+۱

شبانه ای تاریک و عبور از گذرگاه گیج حوادث
من هم عاشقم ، عاشق مجسمه ای در موزه ، شاید عاشق تابلوی سکوت بیمارستان و شاید عاشق یک زن!
وسوسه هجوم اندام برهنه نگاهم به فراسوی وجود دروازه های بهشت و در اندکی از زمان خواهد توانست زایش دوباره را به تصویر بکشاند و ترس!
من در انکار گناه بی پرده خویش کتمانش را به یاد آورده بودم که تا شاید روزی برای لحظه ای حتی کوچک ... نه! برای لحظه ای بزرگ آفرینش را به تصویر بکشانم ... و باز هم ترس!
باید برگردم به سرزمین رویای کودکی ... ببینم گل رز همچنان سرخ است و من همچنان عاشق رنگ سبز ، بهار لذت زندگی ست ، پائیز عمر رفته پدر بزرگ و زمستان یعنی مرگ!

(قاصدک) 

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:19 توسط قاصدک.