
هو
خیلی وقته که نیومدم از آخرین باری هم که اومدم فکر کنم بیش تر از 6 ماه میگذره ... توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد اتفاقاتی که مسیر زندگیم رو کلا عوض کرد
فعلا یه دونه شعر که تضمینی به یکی از اشعار زیبای مرحوم سید محمود توحیدی هستش رو می گذارم تا اگر بشه دوباره نوشتن رو شروع کنم
امشب به کويت آمدم دانم که در وا ميکني رحمي به اين خونين دل رسواي رسوا مي کني
( سید محمود توحیدی )
در حلقه ي گيسوي تو رسوائي عالم نهم ... شايد که در کنج دلت من را تو حاشا مي کني
در پيچ و تاب ديده ات شوريدگي آيد سرم ... يک بوسه از لعل لبت من را تو رسوا مي کني
من در فراق چشم تو آشفتگي بر چيده ام ... دانم که در معراج دل من را هويدا مي کني
اندر سبوي باده ام ، مستي به پيشم مي کشد ... یک جرعه مي از جام تو دانم تسلا ميکني
اي رهروان اي رهروان دلداده اي پيدا شده ... دلدادگي در پيش تو دانم تماشا مي کني
من رهزن روي توأم من عاشق چشم توأم ... دانم که از بهر دلم با من مدارا مي کني
امشب دگر باز آمدم زانو زنم در پيش تو ... ناگه ميان حلقه اي من را تو شيدا مي کني
( قاصدک )
پاینده باشید یا حق
به نام او
بازی یلدا
من هم به بازی توسط جاوید دعوت شدم . در مورد بازی باید بگم که هر کس میتونه ۵ تا از کارهائی رو که کرده و تا حالا کسی از اون کارهاش خبر نداره رو بگه ... خوب این دفعه قرعه به نام من افتاد
۱- توی بچگی نمیدونم چی شده که یه بار تصمیم گرفتم خودم رو بکشم اولش فکر کردم راحته ، برحسب چیزهائی که دیده بودم اومدم وصیت نامه ام رو هم نوشتم ، چیزی نداشتم غیر از چند تا اسباب بازی که اونها رو هم هدیه داده بودم به داداشم ... خلاصه یه چاقو برداشتم و اول گذاشتم روی شکمم ولی دیدم حال نمیده و گذاشتم روی گردنم ولی هر کار کردم نشد !
۲- باز هم توی کودکی یهبار که مامانم نبود یکی از ظرفهای آشپزخانه رو که کریستال بود و شاید ۳۰-۴۰ هزار تومن به پول الان ( البته اگه پیدا بشه ) قیمت داشت رو شکستم ولی مامانم همیشه فکر کرد که توی خونه یکی از اقوام جا مونده
۳- ۳-۴ سال پیش داشتم توی خیابون قدم می زدم که یهو دیدم یه ماشین با عجله اومد طرفم و آدرس یه بیمارستان رو می خواست بعد از اینکه آدرس رو دادم فهمیدم اشتباه بوده و مدتی رو که طول می کشید اون ماشین به بیمارستان برسه دو برابر کردم که هنوز عذاب وجدان دارم
۴ - .......----....................................................---..........................
۵ - هیچ موقع به بابا و مامانم از ته دل نگفتم که چقدر دوستشون دارم
من هم بر اساس قوانین بازی ۵ نفر رو دعوت می کنم که امیدوارم حتما ادامه بدهند .
۱- سامی ۲ - نصیر ۳ - امین ۴ - کوچک ۵ - صدری
پاینده باشید یا حق
هو
بم یه روزی به تاریخ ۵/۱۰/۸۲ ساعت ۵:۲۸ لرزید ، لرزشی که قیامتی را به وجود آورد
سال گذشته با جاوید برنامه ریختیم و رفتیم بم توی یه دونه کانکس که بچه های بی سرپرست رو نگه داری می کرد ، بمی رو دیدیم که هنوز زلزله داشت ، زلزله هایی توی دل آدمهاش و چه زود این ۳ سال گذشت !!!
هو

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
رفتن و فراغ ، اشکی بر گونه و داغی بر دل
بابک بیات آهنگساز شهیر ایرانی اینبار آهنگ وداع خویش را برای سازهایمان تنظیم نمود تا تنها در تنهائی هایمان نواهای یادگارش را زمزمه کنیم ، چشم خویش را از این جهان فروبست تا دگر بار او را تولدی دیگر باشد و در آن سرای گوش خویش را بر نغمه های بهشتی باز کند
پهلوانان نمی میرند ، طپش ، هم غصه ،شب زخمی ، بوی سفر ، کتیبه و .... یادگارش در تنهائی ها
روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
پ.ن : لینکهای مرتبط :
هو
من کیم آوای تاری ، چنگ و دف ...... من همان سازم که بی پرده نهانم
در شبی تاریک و حزن آلوده غم ...... من همان اشک و حدیث دیدگانم
من نمیدانم که شاید روزگارانی ...... بباید نغمه ای سازم دگر از مردمانم
من گهی موسی گهی عیسی گه ابراهیم ادهم ...... در تمام قرنها من همان آوای ساز بی نوایم
من کیم ، وامدار یک نگاه در عالم هستی ...... گهی در خواب گهی بیداری و من یک بی مکانم
من کیم ، یک موج غفلت در تلاطم های هستی ...... در رهی افتاده پائی ، وامدار این مکانم
می توانم اندکی باشم به زیر آفتاب روزگاران ...... یا که شاید ابرکی بر روی چشم دیگرانم
من همانم ، طلعتم ، جامم ، شرابم ...... من تلاطم ، موج خون ، افسانه های این و آنم
قاصدک
پاینده باشید یا حق
به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
(داریوش شفیعی)
طلوع ، امید بخش روز دیگر و نوید دهنده پایان شب سیاه
در هجوم بوی گل و سرعت بال زدن یک زنبور ، هبوط ِ شبنم ِ برگ شبدر را به نیک فالی گرفتن زیباست
طلوع سرآغاز روزی دگر و زین پس چرخه تکرار پذیر ایام
روزها سرآغاز حیات ، آمدن بودن و رفتن مسئله را حل کنیم !
رنگ زرد یا آبی ، کدامیک در زیر بستر سیاهی به خواب زمستانی خواهد رفت؟
سپیدی را به خاطر سپردن در آغاز زایش سیاهی
صبر و سکوت ، تحمل و طاقت ، یافتن و اختیار و عروج ِ دیگر
بسط زیبائی ، ادراک هستی و پی ریزی شالوده بودن ! سرآغاز هستی کجاست؟
انا الحق را به زبان راندن کاری بس دشوار ، ایمان را چه باید کرد؟!!!
باور به وجود ذات الهی ، انکار ممنوع ! ازل و ابد ، تمام شد.
شروع ، طلوع نوید دهنده حرکت ِ نو و سرآغاز " جنبش تازه فکر در شیارهای باریک مغز "
تولد زایش یک فکر و کتاب سیاه مشق کودکانه
پاکی را به خاطر بسپار که عمر پلیدی سخت کوتاه است!
حجمه وسوسه شاپرک برای عروج به بلندترین شاخه ی گل دنیا و شاید رسیدن به نور شمع !
امید هادی راه زندگانی ، وسوسه ! ... تمام شد این بار؟؟ ... شاید!
(قاصدک)
پ.ن : با تشکر از دوست خوبم به سوی تباهی
به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
تاریک شبانه و عبور از گذرگاه گیج حوادث
یک اتفاق خوب و ساده ...
یک اتفاق نشان داد که زندگی زیباست ، ثابت کرد تفکر سرمایه ایست گرانبها و فهماند ...
فهماند که دنیا هیچ است ، عشق فریادیست بی پایان ، کفش فقط یک وسیله است و رسالت آدمی انسانیت !
فهماند که آدمی بزرگ است ، خواندن خوب است ، نوشتن تجربه می خواهد و زندگی همه اش تجربه!
یک اتفاق خیلی حرفها زد ، حرفهای بزرگ به اندازه یک دفتر هزار برگ که همه ورقهایش سفیده و توی صفحه اول فقط نوشته "سکوت سرشار از نا گفته هاست" !
یک اتفاق نشان داد عبور از پل بهترین راه حل عبور از خیابان است ، اشنوی ِ ویژه هنوز تولید
می شود ... و چرا نباید گریه کرد؟!!!
آموخت ، حرف زد ، سکوت کرد و فهماند ... جائی هم ثابت کرد ۱=۱+۱
شبانه ای تاریک و عبور از گذرگاه گیج حوادث
من هم عاشقم ، عاشق مجسمه ای در موزه ، شاید عاشق تابلوی سکوت بیمارستان و شاید عاشق یک زن!
وسوسه هجوم اندام برهنه نگاهم به فراسوی وجود دروازه های بهشت و در اندکی از زمان خواهد توانست زایش دوباره را به تصویر بکشاند و ترس!
من در انکار گناه بی پرده خویش کتمانش را به یاد آورده بودم که تا شاید روزی برای لحظه ای حتی کوچک ... نه! برای لحظه ای بزرگ آفرینش را به تصویر بکشانم ... و باز هم ترس!
باید برگردم به سرزمین رویای کودکی ... ببینم گل رز همچنان سرخ است و من همچنان عاشق رنگ سبز ، بهار لذت زندگی ست ، پائیز عمر رفته پدر بزرگ و زمستان یعنی مرگ!
(قاصدک)
پاینده باشید یا حق
به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
و به نام آنکه نخواست که شاید نتوانست جنبش عشق را در شیارهای باریک روده بریزد
مخم پرتاب شده است!
( داریوش شفیعی )
روزگار ِ . . . باز هم غریبی ست نازنین !
قناری کوچک اتاقم آواز را به فراموشی سپرده است
دیرگاهیست که برایم ترانه های پاپ را می خواند .
خروس همسایه دیگر طلوع را به یاد من نمی آورد ،
صدای مرغ همسایه زمزمه طلوع را در گوشم نجوا می کند .
گلهای اطلسی بوی ادکلن گرفته اند ، دیگر گلاب تولید نمی شود .
عشق را در کتیبه های تخت جمشید باید جست
حماسه را در پشت شیشه های موزه باید نگریست
و هنر را با جمله " لطفا برای بازدید بلیط تهیه فرمائید " بایستی بالا آورد !
آزادی را در پشت میله ها به تصویر کشیده اند
زندگی را در ماشین خلاصه نموده اند
و جامعه را در Chat Room !
دیگر هیچ کودکی از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری نخواهد ساخت !
دنیا را چه شده است ؟!!!
اما من! من در وجود ِ خویش به دنبال حقیقت می گردم
حقیقتی سراب گونه ! اما من خواهم یافت هرچه دور و دیر باشد . . . !!!
گنجشک سلف دانشگاه ، دیگر برای تکه نان روی زمین ، پرواز را به یاد نخواهد آورد !
گربه خیابانی دیگر چشمانش در عبور از خیابان تاریک شبانه برق نمی زند!
صندلی کافی شاپ دیر زمانیست که نرمی خود را از دست داده است
و دیگر هیچ قهوه ای اصل نیست !
گاهی چه زود یادمان می رود ! یادمان رفته است ! که کدامین هدف ما را در مسیر جاری نموده است !
ما دیگر بهمن را فراموش کرده ایم ! Ultra حال بیشتری دارد !
چپقهای دیروزمان را در ازاء یک پیپ فروخته ایم
و تنباکویمان طعم میوه جات گرفته است .
آه که کودک خواب آلوده ذهنم گریه را در پس قهقه مستانه شبانه اش به تصویر کشیده است
ودکای ِ Absoloute طعم شیرین عرق سگی را از یادمان برده است !
روزگار عجیبی ست نازنین !!!!
هو
این سر درد لعنتی داره اعصابم رو میریزه به هم ... این دفعه زود آپ کردم نمیدونم چرا؟ ... خیلی وفتها اتفاقاتی میفته که اصلا نمی دونی چرا؟ همه چی به سمتی پیش میره که حتی فکرش رو هم نمیکنی با افرادی برخورد میکنی که فقط با یک ربع صحبت کردن باهات و گوش دادن به حرفهاشون تصمیم میگیری کل زندگیت رو عوض کنی !!! ولی یک دفعه می بینی همه چی میریزه به هم !!! ... حال ندارم دیگه پریشب فال حافظ گرفتم این اومد :
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
پاینده باشید یا حق .
هو
نوشتن و صحبت کردن خیلی وقتها راحته ولی موقع نوشتن که میشه همه چی سخت میشه ... فکر کنم توی زندگی هیچی به اندازه صحبت کردن به من حال نمیده با افراد مختلف ، وقتی بشینی با یکی صحبت کنی اون هم در مورد زندگی خیلی حال میده تا جائی که میرسی به این نتیجه که با تمام احساس پوچی از زندگی هنوز یه چیز به اسم " امید " وجود داره مبارزه برای ادامه زندگی!!! فکر کنم مشکل خیلی از ما ها این شده که خودمون رو گم کردیم نمیدونیم چی به چیه چسبیدم به چند تا اسم افراد و پیروی از مکتبها و عقایدی که شاید هیچی در موردشون هم نمیدونیم تنها کاری که بلدیم حفظ کردن چند تا اسم و جمله که خیلی وقتها برامون کاربردی هم نداره و تنها برای نشون دادن معلوماتمون ازشون استفاده می کنیم ، هر جا که میرسه سعی میکنیم حتما جدیدترین آهنگهای خارجی رو گوش داده باشیم و خواننده اش رو بشناسیم فیلمهای جدید رو دیده باشیم ، اینها بد نیست ولی باید درست باشه اگه یه فیلم رو دیدیم تنها صحنه های اکشنش یا تکیه کلامهاش یادمون نمونه بفهمیم مضمون این چی بوده ، یه نمونه دیگرش همین مد گرایی می تونه باشه این که همیشه در طول سال در این تلاش باشیم که از مد خاصی پیروی کنیم حتما لباس مارک دار بپوشیم و ... به نظر عقلانی نمیاد ولی نمیدونم چه جذابیتی میتونه داشته باشه ، فلسفه زندگی خیلی زیبا تر از این حرفها میتونه باشه !!! ... یه مدته که تب این سریال نرگس توی همه خونه ها افتاده هر شب بهونه ای شده که همه اعضاء خانواده بشینن و با شادی ها و غمهای این سریال شب خودشون رو سپری کنن فردا صبح هم همه جا بحث شوکت و نرگس هستش ، حیف که جای پوپک گلدره خیلی خالیه ، همیشه یاد بازی قشنگش توی فیلم موج مرده می افتم عالی بود ... روحش شاد ...
پاینده باشید یا حق
آی که چه حالی میده آدم بشینه پشت سیستم یه لیوان چای داغ کنار آدم باشد و استاد شجریان هم تصنیف یاد ایام را توی گوش آدم زمزمه کنه ... خدایا شکرت! ... زندگی دور از اینترنت هم واسه خودش عالمی داره حالا حساب کنید ۲-۳ سال هر روز توی نت باشی ولی یه دفعه مجبور شی ۲۴ ساعتی یه بار اون هم با استفاده از سیستم dial up به نت وصل شی و توی این دنیای پر از رمز و راز و مجازی بودن همه چی بچرخی باز هم خدا رو شکر همین سیستم dial up هنوز قابل استفاده هستش ، ایشالاه باید یه فکر بکنم برم تو نخ سیستم ADSL ... خلاصه بگذریم دیدم هر دفعه که در مورد دلتنگی و عاشقی و این حرفها میام بگم کلی دوستان شاکی میشن که این حرفها چیه بی خیال ، تو که این کاره نیستی ، به قیافه ات نمیاد یا به قول یکی دیگه از بچه ها که هر موقع من مینوشتم بهم میگفت علی مشکل تو اینه که "جو گیر " میشی فقط داری " ادا " در میاری ... نمی دونم والا شاید هم راست بگه بعید نیستش ! ... خلاصه باز هم بگذریم یه مدته که احساس میکنم باید یه مقدار تغییراتی در خودم ایجاد کنم فکر کنم زیادی دارم خودم رو درگیر چیزهائی میکنم که هیچ فایده ای برام ندارن ، البته باید نقاط مثبت رو حفظ کرد! ولی زیاد بودن هر چیزی باعث میشه که ارزش اون از دست بره باید همه چی رو در حد اعتدالش نگه داشت نمونش اوقات فراغت خیلی راحت میشه به جای تلف کردن این اوقات توی خونه استراحت کرد ، مطالعه کرد ، فیلم نگاه کرد و از همه مهمتر کنار خانواده بود ... یه نمونه دیگرش رفاقت ، چه دلیل داره که الکی و زیادی رفاقت را خیلی صمیمانه کرد ، در یه حد معمولی خیلی میتونه بهتر باشه ... خلاصه خیلی چیزها رو باید تغییر داد ... دوباره پر حرفی کردم ولی چه کنم علاجی نبود دیگه می بایستی می گفتم حالا هم همینقدر کافیه بقیه اش باشه ته دلمون چه کنیم دیگه
پاینده باشید یاحق
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی ، به جز خوناب نیست
جلوه صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ، ولی چون صحبت احباب نیست
زندگی خوش تر بود در پرده وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ،ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست
زنده یاد رهی معیری
هو
نمی دونم چی شده این دل لعنتی دوباره یادش افتاده باید تند تند بزنه مثل اینکه یادش رفته که کارش به قول جاوید فقط و فقط پمپاژ خونه!!! ... آخه هیچ کی نیست بگه این کارها مال ۱۰ ماه پیش بود نه الان دیگه این کارها فایده نداره قرار نیست تا دوباره دیدیش شروع کنی تند تند به زدن ، دوباره هیجان زده بشی ، دوباره داغ بشی ، دوباره شب و روز یادت بیاد چی شد و چی می تونست بشه .... اوه لعنت ، لعنت به همه چی ، لعنت به این شانس ... ولی نه شاید یه حسابی تو کاره یعنی چی می تونه باشه ... خوبه؟!! بده؟!! ... دیگه نمی دونم ، من که همه چی رو دیگه فراموش کردم ولی ته دلم راضی نمیشه این کار رو بکنم ... بی خیال !!!
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره!
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت رو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت رو نگه دار ...
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، نداره

هو
دوباره یه مدت طول کشید تا بیام ، تازگیها زیاد دستم به قلم نمی ره ... امروز رو اومدم در مورد " دکتر شریعتی " بنویسم ... امروز سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی :
۱۳۱۲ : تولد دوم آذرماه ( کاهک - مزینان )
۱۳۱۹ : ورود به دبستان " ابن یمین "
۱۳۲۵ : ورود به دبیرستان " فردوسی مشهد "
۱۳۲۹ : ورورد به دانشسرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱ : اتمام دوره دانشسرا و استخدام در اداره فرهنگ مشهد ... دستگیری کوتاه مدت
۱۳۳۲ : عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۴ : انتشار کتابهای "ابوذر غفاری" و "تاریخ تکامل فلسفه" ورود به دانشکده ادبیات مشهد
۱۳۳۶ : دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضای نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۷ : فارغ التحصیلی از دانشگاه ، ۲۴ تیرماه ازدواج با (بی بی فاطمه ) شریعت رضوی
۱۳۳۸ : اعزام به فرانسه با بورس دولتی ، تولد اولین فرزندش " احسان "
۱۳۳۹ : بردن همسر و فرزند به فرانسه ، دستگیری در پاریس به دلیل شرکت در مبارزات آزادی الجزایر
۱۳۴۱ : مرگ مادر ، تولد دومین فرزند " سوسن " ، آشنائی با ژان پل سارتر و افکار فانون نویسنده
۱۳۴۲ : تولد سومین فرزندش"سارا"، اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی
۱۳۴۳ : بازگشت به ایران ، دستگیری در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه
۱۳۴۴ : انتقال به تهران بعنوان کارشناس و بررسی کتب درسی
۱۳۴۵ : استاد یاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷ : آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد و دانشگاهها
۱۳۵۰ : تولد چهارمین فرزند " مونا "
۱۳۵۱ : تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانیها
۱۳۵۲ : معرفی خود به ساواک و ۱۸ ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی
۱۳۵۶ : هجرت به اروپا و شهادت ۲۹ خرداد ماه
بخشی از نامه دکتر به پدر خویش " استاد ممد تقی شریعتی " قبل از هجرت :
... برای آنکه نظر خدا را هم در مرود سفر بدانید ، آنچه را در جواب من آمد نقل میکنم : آقا جان پریشب با قرآن تفالی کردم و گفت : " نزله روح القدس ... " و اکنون که نزدیک طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتی به حرکت ، پس از نماز صبح که محتاج و مصر از او خواستم تا درباره این سفرم با من حرف بزند - بالای صفحه نوشته بود " بد "! تکان خوردم ، آیه را خواندم از شوق گریستم! ...
پ.ن ۱ : تمام مطالب بالا برگرفته از جلد اول کتاب "طرحی از یک زندگی" نوشته پوران شریعت رضوی ، همسر دکتر
پ.ن ۲ : خیلی دل می خواست از دکتر بیشتر بنویسم ولی خیلی زیاد میشه همه جملات دکتر زیبست نمیشه از بینشون جدا کرد
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
این دفعه رو اومدم خوب بنویسم ... تولد یکی از بهترین دوستام که خیلی خاطرش رو می خوام لب تر کنه شهر رو به هم میریزم ... نمی دونسم چی بنویسم تا اینکه تصمیم گرفتم متن یک ترانه ایرانی رو بنویسم ...
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک
بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک
گل من ! چشم دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه ی هستیِ من
دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی
گل ، باشی ، که در جمع یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی
ترانه سرا : اردلان سرافراز
خواننده : محمد نوری

پ.ن : امین جان تولدت مبارک ... شرمنده این گل هم مثل خودم داره از مخش دود در میاد
... ایشالاه همیشه شاد و خندون باشی هر چی هم از خدا عمر خواستی بهت بده ... عمری پر از شادی و خوشی
هو
دیشب داشتم تلویزیون می دیدم که دیدم داره آهنگ " ممد نبودی ببینی " رو پخش میکنه نمی دونم چی شد که به فکر رفتم اصلا دست خودم نبود حالم یه جوری شد ... تصاویری رو که نشون میداد آدمهائی رو که خیلی راحت می رفتن جلوی تیر دشمن و اصلا ترسی از اینکه کشته بشن رو نداشتن ... نمی خوام سیاسی بشه ... ولی خیلی سخته آدم بتونه این همه راحت از جونش بگذره ، بعضی وقتها واسه این که دستمون زخم نشه یا اینکه جائیمون ضربه نبینه کلی خودمون رو می پوشیم کلی مواظب خودمون هستیم ولی مگه اونها هم این احساس رو نداشتن ، یعنی چه جوری میشه آدم به این حد از خودگذشتگی برسه ، فکر کنم خیلی باید سخت باشه !!! ، نمی شه به این راحتی از کنارش رد شد ، چه همه آدم رفتن و خیلی راحت خودشون رو واسه خاک مملکتشون به کشتن دادن ... حالا چی؟ الان اگه باز هم اون اتفاق بیفته مثل قبله؟ فکر کردن بهش یه مقدار سخته نمیشه باهاش کنار اومد آیا ما هم اگه اون موقع بودیم این کار رو می کردیم؟ اگه اون ها نرفته بودن الان ما چه وضعیتی رو داشتیم به احتمال زیاد هنوز درگیر جنگ بودیم مثل افغانستان ، عراق و ...!!! ، فکر نکنم چیزی برامون باقی می موند ... شاید هم چیزی نمیشد ، ولی فکر کنم یه حق بزرگ به گردنمون داشته باشن ... اینطور نیست؟ یه جمله هست که خیلی دوستش دارم از " سید مرتضی آوینی " این سید آدم بزرگی بود من که بهش احترام می گذارم البته از نظر سینما چونکه خیلی عقاید و باورهای جالبی داشت خدا رحمتش کنه ... میگه که : " در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود " ... خیلی جمله قشنگیه!!!

پ . ن : یادش بخیر ۳-۵ خردادماه ۱۳۸۳
پاینده باشید یا حق
هو
صدای هایده که داره می خونه :
بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یا رب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
حالم اصلا خوب نیست نمی دونم چرا ؟ ... دلم گرفته نمی دونم چرا؟ ... این جمله چه قدر زیباست باز هم نمی دونم چرا؟ ... این " ... " اگه نبود خیلی بد میشد خدا رو شکر که هستش ... نمی دونم چی دارم میگم ![]()
هو
تکراری بودن روزها هم دیگه داره بی اهمیت میشه نمیدونم به افسوس گذشته بنشینم یا به حسرت فردای نیومده خیلی وقتها توی زندگی بعضی چیزها دیگه کم رنگ میشن نمیدونم چرا ؟!!! نگاه به گذشته می کنم و می بینم چه راههائی رو می تونستم ادامه بدم ولی ... الان هم خوبه نا شکری نباید کرد ... دیروز یکی از دوستام یه داستان کوتاه رو برام تعریف کرد که خیلی منو توی فکر برد می نویسم تا شما هم بخونیدش : روزی کوه نوردی توی ارتفاعات یه کوهستان دچار سانحه میشه و از بالا پرت میشه پائین در همین لحظه رو می کنه با آسمون میگه خدایا کمکم کن یه دفعه میبینه وسط زمین و هوا یه چی کمرش رو سفت گرفته نگاه میکنه می بینه طنابی که به اون وصل بوده دور کمرش گیر کرده و اونو نگه داشته رو میکنه به آسمون در همین لحظه یه صدا از آسمون میاد میگه : من نمی تونم به تو کمک کنم تعجب میکنه ، رو میکنه به آسمون و میگه تو خدا هستی مگه میشه نتونی به من کمک کنی؟ ، صدا میگه : بله ، میگه آخه تو خدا هستی چه جوری نمیتونی کمک کنی؟ ، میگه باشه پس طنابت رو ول کن تا من بهت کمک کنم ، با خودش فکر میکنه می بینه منطق در اینه که این کار رو انجام نده پس دو دستی طناب رو محکم می گیره ... بعد گذشت چند روز یه گروه کوهنورد از اون منطقه رد میشدند که می بینن یه نفر از شدت سرما یخ زده و به یه طناب که از کوه آویزونه مونده میرن جلو می بینن که توی ارتفاع ۱ متری از سطح زمین دو دستی طناب رو گرفته و یخ زده " ... عجیب داستانی بود به دل من که خیلی نشسته ... بحث بین عقل و قلب ، منطق و احساس ... با خودم درگیر بودم که یه شعر از شاملو رو بذارم ولی نمیدونستم چی بذارم دوباره یه شعر تکراری از شاملو رو میذارم که واسه خودم همیشه تازگی داره ... پاینده باشید یا حق

هو
نمی دونم چی شده یاد یه قسمت از شعر " یک جلوش تا بی نهایت صفرها "ی دکتر شریعتی افتادم شاید هم به خاطر اینکه یاد ایام پیری افتادم که بالاخره یه روزی به سراغ همه ما میاد ... خدا رحمت کنه دکتر رو توی این شعر میگه : " ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ، مامان دردش
گرفت ، تخم مرغ رو شکستی ، یک هو بیرون جستی ، افتادی توی گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمی فهمیدی ، هیچ کس رو نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ، فقط سه کار بلد بودی : شیر مکیدن ، زیرت شاشیدن ، گریه کردن ! ... صد سال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه ، هیچ چیز رو باز نمی فهمی ، هیچ کس رو باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ، فقط سه کار بلدی : ... ، ... ، ... ، بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک میشی ، از تو هیچی نمی مونه ، تو می مونی ، آدمیزاد دور می زنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز : آب ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی ، از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری که کردی می مونه ، کاری اگر کردی می مونی!!! ... " آدم نمیدونه چی بگه دکتر هم خیلی راحت با یه زبونه بچه گونه کل خلقت رو نشون آدم میده و اعتقاد داره که مهم اینه آدم در چند روزی که زندگی میکنه چه کاری رو انجام بده و بعد رفتنش چه نقشی رو بر تارک جهان بیافریند!!! ...
پ . ن : فکر کنم این پستم زیادی بلند شد ولی خوب چه میشه کرد حیف بود ننویسمش ... پاینده باشید یا حق
هو
خدا را کم نشین با خرقه پوشان ..... رخ از رندان بی سامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست ..... خوشا وقت قبای می فروشان

نمی دونم چی بگم و از کجا بگم ... روزها هم مثل همیشه تکراری و بی هدف دارن سپری میشن معلوم نیستش به کدوم طرف و سمت و سو دارن میرن ولی خوب خوبیش یا بدیش همین گذر ایام ِ! امروز یه مقاله توی روزنامه شرق زده بود در مورد تولد رهی معیری نمیدونم کی هستش ولی احتمالا امروز بوده که توی روزنامه زدن ... روحش شاد شعر هاش در نهایت زیبائی و عاشقانه گفته میشد فکر کنم ختم کلامم یه شعر از رهی بگذارم
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
پ.ن : نمونه خوشنویسی بالا از آثار هنری خودم می باشد ![]()
هو
صدای ابی شعر " پریای شاملو " ، دود سیگار ، یه عصر خسته کننده .... شاملو!!! ، باز هم مثل سالهای قبل مزارش تخریب شد گرچه خبر قدیمیه ولی همیشه آدم رو تکون میده!!! ... اسم یه آدم این همه میتونه ترسناک باشه یا اینکه چیز ِ دیگه ای هستش ... این کارها واسه چیه؟!!! ... چرا؟

نمی دونم چه زمانی بود با شاملو آشنا شدم ولی فکرش رو هم نمی کردم یه روزی اینهمه به شعر هاش دلبسته بشم ... باز هم تکرار روزها و شبهای یک جور ... یه لیوان چای ، فیلم ، روزنامه شرق ، موقع خواب هم نقدهای ماهنامه فیلم ... ولی همین تکرار هم خوبیهای خودش رو داره!!!
پ.ن : هیچی همین !!!!
هو
یه مدتیه که زیاد حال نوشتن رو ندارم نمیدونم چرا یا اینکه چی شده ... شاید هم دارم احساس میکنم که مطالبم تکراری شده!!! ... باز هم نمیدونم ... بلاگم انگاری شده دفترچه ترحیم شخصیتهای مشهور درسته باید یادشون رو گرامی داشت ولی شاید اینکه فقط بسته به مناسبتی آپ میکنم این طرز فکر رو به وجود آورده ... حالا اگه بشه باید فاز رو عوض کنم ببینم فرقی میکنه یا نه ... یکی از دوستانم به نام " مرحوم " می گفت که من تصمیم گرفتم دیگه هر روز بنویسم به نظرم کار جالبیه شاید هم من همین کار رو کردم .... باز هم نمیدونم ... خلاصه اینکه داره زیادی همه چی تکراری میشه باید یه فکری کرد همه چیز دیگه داره بی تفاوت میشه ... زندگی ، درس! ، اینترنت ، فیلم ، روزنامه شرق ، ماهنامه فیلم ، ... اوه چه همه شد .... حالا ببینیم چی میشه
پاینده باشید یا حق
او که زیبا گونه کبوتر آغوش خویش را به سوی فرشته مرگ رهسپار نمود ما را با خاطرات " دنیای شیرین دریا " که با خاطرات نوجوانی ما گره خورده بود تنها گذاشت و بی آنکه در اندیشه خاطر غم آلوده ما باشد آغوش سرد مرگ را آبستن زیبائی و معصومیت خویش نمود ، هیچ گاه بازی زیبایش در موج مرده را به فراموشی نخواهم سپرد ، آن نگاه بی آلایش و مهربانش که چه زیبا آدمی را بر امواج بی کرانه فیلم با خود همراهی می نمود .... او رفت و ما را در افسوس دیدار دوباره اش به سوگ نشاند روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

انسان خدا گونه ای در تبعید
خدایا : مرا به ابتذال ، آرامش و خوشبختی مکشان ، اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن ، لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم بریز . " دکتر شریعتی "
افکار این ذهن دیوانه هم دیگه باید توی تاریکخونه این ذهن دیوونه بایگانی بشه ، فکر کنم داره تکراری میشه ... یادمه چند سال پیش یه نمایش دیدم با عنوان " آخرین نوار آقای کراپ " البته اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم یه شاهکار زیبا از " ساموئل بکت "داستان یه آدم که تمام اتفاقات روزهای زندگیش رو روی نوار ضبط کرده بود و روزهای پایانی عمرش توی یه زیر زمین به گوش دادن اون نوارها سپری میکرد ، هر روز جدیدش رو به یادآوری یه روز گذشته می گذروند ... خیلی کار زیبائی بود و تفکری زیباتر پشت سر این نمایش ... فکر کنم یه روزی من هم مثل همین آقای کراپ بشم ... جالب میشه

گوئی نجوای باد در گوشم نامت را زمزمه میکند ، آری نامت را دوباره شنیدم حروفی که در کنار هم دنیای زیبائی را برایم تداعی می نمود . به دنبالت تمامی گلزارهای جهان را زیر و رو کردم تا شاید نامت را بر گلبرگ لاله ای زیبا بیایم ، زیبائی چشمانت را در بیکرانه آبی دریا به جشتجو می خیزم تا ماهیان کوچک دریائی پریان خود را به من نمایان سازند ، شکوه و عظمتت را در بلندای کوههای پر از برف می جویم و برف ، پاکی و سپیدی خود را به من ارزانی می دهد ، سکوتت را در لابلای کویر جستجو نمودم و زان پس کویر سکوت و آرامش خویش را به من نمایان ساخت ، تمامی اینان را جمع نمودم تا شاید بار دگر تو را تنها برای لحظه ای در رویاهایم به نظاره نشینم ، ولی این بار نیز کودک چشمان خیال پرور من نا کام از دیدار دوباره ات گریستن را انتخاب نمود ، زین پس دگر تو را نمی جویم و تو را نمی خوانم مرا عشقی دگر باید ، مرا تولدی دگر برای عشقی دگر باید زیرا زندگانی را تنها برای چشیدن طعم یک عشق مجالی می باشد پس من در حسرت همان یکبار زندگانی خود را به ادامه می خیزم تا شاید بار دگر عشق را در بطن وجود خود به احساس نشینم . (قاصدک)
هو
زمستان بار دگر رخت خود را بر بست تا جای خشک و غمگین خویش را به بهار ارزانی دهد ، آری بهار آمد با ابرک باران زای خویش تا باران خود را بر دل زمین فرو نهاند و مرا که روزگاریست چشم به راه زایش دوباره ام به رویش دگر بار گلهای زیبای نوید دهد ، زمستان را دوست می دارم زیرا با تمامی سردی و خشکی در اوج بودن خود به پیشواز بهار می رود! آری زمستان را دوست میدارم و بهار را تنها به آن دلیل که یاد آور زایش و تولد و نوید دهنده گلهای زیباست می خواهم ، سر آغاز تولدی دگر! ای ابرک باران زای بهاری تو را آن به که نه تنها باران خود را بر زمین ، بلکه بر کویر غمگین دل من نیز فرو نهایی تا قلبم را بار دگر نوید زندگانی و رویش دهی ، تو را به شروع دوباره باریدنت به تماشا نشسته ام و در آن هنگام که تابوت برگهای زرد خزانی بر دوش زمستان به زمین نهاده می شود تنها امید بوی باران آن همه غم را با خود به فراموشی می گذارد ، باران بهاری باریدن را به چشمانم بیاموز که نوید دوباره زندگانیست .
تابوتی را که از چوب درختان تاک ساخته ام و در میکده قرار داده ام ، تنها پس از مرگم نصیب من خواهد شد ، پس آنگه که در مستی رخت خود را بر بستم مرا بر دوش مستان نهاده به آب خرابات غسل نمائید ، کفنم را از برگ زرد درختان تاک ساز نمائید ، در تابوت چوب درختان تاک گذاشته و تنها در راه خرابات خاکم نمائید ، تقدس میکده را برایم به ارمغان آورید ، بر سر خاکم بجز نوای دف ننوازید و بر خاکم قطره ای از شراب کهنه تاریخ بیفشانید تا دگر روز تنها به بوی میکده از خاک به افلاک بر خیزم ، به قبرم بنویسید که این دیوانه تنها به راه میخانه خود را قربانی نمود ، آخرین قطره شراب تلخ هستی را بر جان خود ریزاند و طعم شیرین مرگ را در پس شراب می دانست .
قاصدک
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گلها رو می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر ِ آب ، عادت سبز درخت
بیائید توی سال جدید مثل درختها از خواب پاشیم و یه نفس عمیق بکشیم و ریه هامون رو پر کنیم از لحظه های با هم بودن کنیم .... بیائین پیله های تن مونو پاره کنیم و جرات پروانه شدن داشته باشی بیائین اگه یادمون رفته عاشق باشیم اگه یادمون رفته همدیگه رو دوست داشته باشیم تو سال جدید دوباره عشق تمرین کنیم بیائین هم آواز شیم با چکاوک ها با شمعدونیها با شکوفه های باران ... راستی دست من و داداشی رو هم بگیرید ... سال خوبی داشته باشید
از طرف یک دوست

زمستون هم دیگه داره چمدونش رو جمع میکنه که بره ... سال ۸۴ هم داره تموم میشه ، هر چی بود و نبود با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت و رفت به یک چشم به هم زدن واسه من که سال بدی نبود با خیلی ها آشنا شدم خیلی چیزها یاد گرفتم و هر جور که بود گذشت!!! خوبیش واسه من آشنائی با وبلاگ نویسی بود ... مرداد ۸۴ بود که تصمیم گرفتم بنویسم نمی دونستم از کجا باید شروع کنم ، اولش رو با شعر شروع کردم یک دغدغه قدیمی که داشت کم کم برام کهنه می شد بگذریم ... توی این سال گذشته چند تا از عزیزانم رو ازدست دادم که تنها خاطراتشون برام موند سخته ولی اگه گذر زمان نبود چه می باید میکردیم؟ ... خیلی از بزرگان رو هم ازدست دادیم که تا جائی یادم موند براشون پست زدم و این آخر سال هم که استاد یگانه موسیقی " علی تجویدی " رو از دست دادیم هنوز آهنگ آتش کاروانش توی ذهنم داره زمزمه میشه چه خاطراتی که پدران و پدر بزرگهای ما با این آهنگها دارن روحش شاد و یادش گرامی ... باز هم این آخر سالی حرفم رفت سمت مرگ ، بی خیالش ... سال ۸۵ که داره میرسه هنوز هیچی ازش معلوم نیست خوب باشه بد باشه ولی من همچنان مثل گذشته امیدوارم که خوب باشه واسه همه پر باشه از شادی و خوشی همه باهاش حال کنن این آخر سالی رو باید بذاریم یه خونه تکونی اساسی بکنیم تا وقت هست ... امیدوارم همه سال خوبی رو داشته باشن سالی پر از پاکی و صمیمیت پاینده باشید یا حق

به نام خدا
بعد از کلی مدت اومدم آپ کردم در مورد ۲ نفر از کسانی که برای ما با لااقل برای من مهم هستند و یه جورایی الگو ... چند روز پیش یکی از بچه ها میگفت معلوم نیست این علی چه جوریه هر موقع یکی می میره میاد پست می زنه می خوام بگم که بابا این جوری نیست ، اگه پستهام داره این جوری میشه آخه فکر میکنم که باید یکی یادی از این افراد بکنه بالاخره هر چی باشه هر کدوم از اینها یه حقی به گردن ما ها دارند و حیفه که حتی یادی ازشون نشه ... خلاصه بگذریم خیلی وقت پیشها سوژه های خوبی واسه آپ کردن داشتم البته جو و فضا هم کمک زیادی در راستای آپ نمودن اینجانب میکرد خلاصه عالمی داشت ولی یه مدتی هستش که احساس میکنم خیلی چیزهای دور و برم داره تکراری میشه همه رو یه دور تجربه کردم یه دور احساس کردم و دیگه لذت خاصی برام نداره نمیدونم چیه و چی داره پیش میاد ولی فکر کنم که باید آخر سالی یه خونه تکونی حسابی هم توی مغزم انجام بدم کاش میشد یه بک آپ از مغز گرفت و یه دور کلا ریستش کرد و یه ویندوز جدید ! حالا الان هم طوریش نیست هنوز که داره کار میکنه باز هم خدا رو شکر که همین قدر رو کار میکنه اگه نمیکرد ... باز هم فرقی نمیکرد ( البته این از نقطه نظر دوستانه ) ... دیگه چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ چیزی به ذهنم نمیرسه حالا باشه تا بعدش !
پاینده باشید یا حق
هو
یه مدت زیاد طول کشید تا بیام دوباره ... توی این جند روز باز هم سالروز بزرگان این مرز و بوم بود که نشد زودتر بیام و بنویسم ... ۸ اسفند ماه سالروز درگذشت استاد غلامحسین بنان بود ... استاد مسلم موسیقی ایران که هنوز با گذشت سالیان سال یادگارهای زیادی رو از آهنگهایش داریم به خصوص آهنگ زیبا و به یاد ماندنی " ای ایران ای مرز پر گوهر " که هر موقع گوش میدیم به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم دوست خوبم "هپروت" به صورت کامل در مورد استاد نوشته که توصیه میکنم حتما بخونید!

اسفند ماه ، ماه مصدق است. چهاردهم اسفند سالروز در گذشت دکتر محمد مصدق بزرگترین آموزگار دموکراسی و رهـبر سیاسی تاریخ ایران است و بیست ونهم اسفند روز جاودانی تاریخ ملی شدن صنعت نفت در ایران است.
من پرورده آزادی ام استادم علی ست ، مرد بی بیم و بی ضعف و صبر و پیشوایم مصدق مرد آزاد ، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید . "دکتر شریعتی"
هو
توی یک بعد از ظهر سرد زمستونی من را هبوط دادند ... بهم گفتن اونجائی که میری اسمش زمین ِ! اونجا باید بمونی تا بیائیم دنبالت ... الان که میری فقط گریه کن ، بخور و بخواب آخه قراره هیچی نفهمی
من : برام سخته چه جوری اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه ، جائی که هیچ کسی رو نمی شناسم؟
فرشته : فقط میتونی اونجا به یاد ما گریه کنی ولی ناراحت نباش دو تا فرشته مهربون رو برات اونجا گذاشتیم که از تو مراقبت کنند .
من : کی هستن؟
فرشته : پدر و مادر ! اونها خيلي تو رو دوست دارن يادت باشه اذيتشون نكني و بهشون احترام بگذاري يه مدت اونجا ميموني تا بيائيم دنبالت .
من : آخه كي بر ميگرديد؟
فرشته : به اندازه يك چشم به هم زدن! اونجا كه ميري خيلي چيزها رو مي بيني با خيلي چيزها آشنا ميشي اتفاقات زيادي برات ميفته ولي به هيچ چيز دلبستگي پيدا نكن آخه نميتوني چيزي رو با خودت بياري فقط يك چيز رو هيچ وقت فراموش نكن اون هم خداست! اون هميشه ياد تو هست مشكلي اگه پيدا كردي بهش بگو با همين زبون دلت باهاش حرف بزن .
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا از نيستان ازلي به زمين فروفرستادند تا بمانم ... بمانم و ببينم خوب و بد ، رنج و درد ، زشتي و پليدي و فقر و ثروت همه اينها رو بايد ديد و مزه كرد شنيد و لمس كرد ...
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا به زمين فرو فرستادند تا برای تولدی دگر خود را آماده سازم تولدی به نیستان ابدی در این راه همواره سایه خدای را بر سر خود به احساس می نشینم ... به من دین و شریعت دادند تا هادی من در عبور از این گذرگاه باشد ... مرا عرفان آموختند تا زبان دل را فراموش نکنم ... مرا هنر آموختند تا بتوانم تصویرگر و بیننده آئینه تصویر نمای بهشت جاودان و زیبائی الهی باشم ... عشق را در رگ من جاری ساختند تا به یاد سرخی رنگ خون یاد آور شعله نهغته عشق در درونم باشم ... مرا در دنیا پرستشی باید ... پرستش ذات بیکرانه الهی پرستشی عارفگونه .... می بایست خدای را در پستوی تاریکحانه قلبم نگاه دارم ... دگر روز مرا رستنی دگر خواهد بود تولدی بی مرگ ، عبور از دنیا ، دیدار دوباره ... در آن هنگام رسالتم را به پایان خواهم برد :

"و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم"
آری در آن زمان رسالتم را رو به پایان خواهم نهاد زیرا دگر حجابی مرا از خدایم جدا نخواهد نمود پس ای فرشته زیبا منتظر حضورت برای رجوع دوباره هستم ... قدومت را به نظاره نشسته ام!
پ . ن : شعر بالا از مرحوم حسین پناهی
به نام او
ب بسم الله میرسه به "جاوید " دوست خوب و صمیمی من که توی این مدت خیلی در طراحی و راه اندازی مجدد وبلاگ به من کمک کرد دستش درد نکنه فقط شرمندگیش برای من باقی مونده!
دوباره شروع کردم یه خونه تکونی پیش از عید هم انجام دادم ... دلتنگی های قاصدک بعد گذشت ۷ ماه کم کم جای خود رو داد به دلخستگی های قاصدک ... توی این ۲ هفته که ننوشتم خیلی اتفاقات افتاد ایام عزاداری امام حسین ، ۲۸ بهمن سالروز تولد استاد ادبیات ایران " صادق هدایت " ، در گذشت " بهرام اردبیلی " این یکی رو دیروز توی " " خوندم توصیه می کنم حتما بخونید ... چه همه آدمهای مختلف دور و برمون هستن و ما خبر نداریم .
این هم از وبلاگ من سر در بالا عکس یه آدم که خیلی حرف واسه گفتن داره ولی اینقده این حرفها موندن که پوست صورتش ترک خورده و آروم به خواب رفته! یه خواب زیبا که فقط منتظر یه بارونه که بیاد شاید دوباره صورت این آدم رو مجالی برای رستنی دگر دهد ... " ببار ای ابر بارون ببار " ، این دلتنگی های قاصدک اینقده بالا موند که دیگه کهنه شد و تبدیل شد به دل خستگی ها ... دل خستگی های قاصدک!!! شاید هم خنده دار باشه نمیدونم ولی فکر کنم زیادی خودم رو تحویل گرفتم ، فعلا باشه همین شروع مجدد من ... پاینده و پیروز باشید یا حق.

«تابوتى از مفرغ
كه در باران ها زنگ نمى زند و برشانه ها
به سبكى ى ستاره ى ستوانى روستازاده ست،
در فرصت اين شمشاد
تشييع مى شود
و با صفير خاموش چشمى
مثلث تنهاييم به هم مى ريزد.»
مرحوم بهرام اردبیلی
خداوندا ، خدایا ، بارالها ، ایزدا ، پروردگارا ، ای خدای پاکی و هستی کنون این بنده خوار و ذلیل توست که پیش قبله ات سر بر نشان بندگی دارد .
باز هم صدای داریوش که داره میخونه :
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
زندگی هم دیگه داره کم کم پشت نقابش رو نشون میده ... درست افتادیم توی وادی تجربه ... تجربه های مختلف شیرین و تلخ ... تحصیل ، زندگی ، عشق ، رفاقت ، جامعه ، مردم و .... آره کم کم داریم می بینیم که چه اتفاقاتی میفته و قراره ما چه تجربه هایی رو بدست بیاریم ، فراز و نشیب های روزگار دارن کم کم خودشون رو نشون میدن ، بعضیهاشون خوب و شیرین بعضی هاشون هم تلخ تلخ
زندگی!
چند روز پیش نشستم با " جاوید " به بحث و فلسفه بافی کلی با هم حرف زدیم ، خندیدیم ، غمگین شدیم نشستیم ، راه رفتیم ، فکر کردیم و کلی هم خالی شدیم ... بد نیست آدم بتونه یکی رو پیدا کنه که واسش درد دل کنه ، خیلی چیزها رو بهش بگه ، بهش بگه من همه اینها رو دیدم همه اینها رو تجربه کردم همه اینها رو می فهمم ولی فقط به تو گفتم!
جاوید یکی از دوستهاش رو بهم معرف کرد " محمد واعظی " یه سر به سایتش زدم خیلی زیبا مینویسه یکی از "پستهایی" رو که توی قسمتی از سایتش به اسم "یادداشتهای جن و پری" بود رو خوندم شاهکار بود خیلی عالی و متفکرانه نوشته توصیه میکنم حتما بخونیدش !
بالای سردر سایتش یه جمله هست که به دلم خیلی نشست من هم میخوام همون جمله رو تکرار کنم و فعلا این کرکره رو بکشم پائین :

پاينده باشيد يا حق .
یا حق
نمیدونم امروز چی شده حالم سر جاش نیست دوباره یه جوری شدم ... نمی فهمم چیه ولی خوب فاز داد که اومدم بنویسم ... دود سیگار و صدای داریوش آلبوم گل بیتا شاهکاره!!! ... آره کار خودشون روکردن فازی هم به من دادن ... یاد دلتنگیهام افتادم برگشتم یک دور وبلاگم رو مرور کردم از اولش ، رسیدم باز به یه شعر شاملو که نتونستم ازش رد بشم :
"سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود "
۷ ماه گذشته خیلی اتفاقها افتاد خوب و بد با خیلی ها آشنا شدم کلی وبلاگ گردی کردم ... کلی مطلب خوندم ... انجمن راه انداختیم ... جلسه گذاشتیم ... بم رفتیم! ... الان هم که دیگه امتحانات ترم دارن تموم می شن ... زندگی داره خیلی یکنواخت میشه یا لااقل واسه من اینجوره شاید هم خوشی زده به سرم ... بی خیال دیگه .
بوی محرم هم داره می رسه ...

امام حسین ، تاسوعا ، عاشورا ، عزاداری .... یک سال می شینیم به انتظار ۲ روز کار خاصی هم نمی کنیم یه چرخ میزنیم و بر میگردیم و هیچ اتفاق و تغیری بوجود نمیاد یا اینکه حاضر نمی شیم ایجاد کنیم . خیلی دلم می خواست از دکتر شریعتی بنویسم ولی چیزی یادم نمیاد غیر از این جمله : "آنها که رفته اند کار حسینی کرده اند و آنان که مانده اند باید کار زینبی کنند و الا یزیدیند" ... آره ماه محرم هم رسید و دوباره عزاداری ... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد !!!
هو

دوباره هم یکی دیگه از بین اهالی فرهنگ این مرز و بوم رفت ... نمیدونم شاید ما همه عادت به مرده پرستی کردیم تا یکی می میره شروع میکنیم به صحبت کردن در موردش آخه عادت نکردیم تا زنده هستش ازش تجلیل کنیم ... این پست هم بر اساس عادت دارم می نویسم ... اميدوارم پستهای آینده رو به زنده ها اختصاص بدم ولی خوب یاد گذشتگان هم خالی از لطف نیست .
روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جوانيام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزههاي كوچك فردي ميداد، و من كه اهل فعاليت بيواسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبيام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانشآموزي به چاپ رسيد .
با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آبها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشهاي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .
سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدتها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربهاي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .
از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .
سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سالها فرصتي بود كه به تجربههاي شعريام ساماني بدهم مجموعه ” آيينهها تهياست” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصلنامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازندهاي داشت .
در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفهاي به ادبيات كودكان پرداختم .
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
بايد عاشق شد و رفت چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد
چه بيابانهايي ! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر به حكايتها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذر است
بايد اين انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
ميخواند بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند
.....
تنها انسان گريان نيست،
من ديده ام پرندگان را،
من برگ و باد و باران را گريان ديده ام
تنها انسان گريان نيست
من سرودها از سنگ،
نغمه ها از گياهان شنيده ام.
من خود شنيدم سرودی از باران و برگ
تنها انسان سرود خوان نيست
ساير مطالب مربوط به مرحوم "م . آزاد" را مي توانيد در اينجا بخوانيد
هو
قرار بود تا بعد امتحانها چیزی ننویسم ولی این یه مورد رو نمی شد رد داد .
۳۰ دی ماه سالروز در گذشت استاد دکتر مهدی بازرگان هستش ... نمیدونم شاید واسه این مینوسم که خیلی ها خبر ندارن یا اینکه خیلی جاها توی روزنامه ها و حتی رادیو و تلویزیون این مسئله زیاد مورد توجه قرار نمیگیره ... در هر صورت دکتر بازرگان از افراد سرشناس انقلاب و از بزرگان طیف روشنفکر مذهبی ایران به شمار میاد که سالهای زیاد در راه سربلندی این مرز و بوم تلاش کرد نه تنها در مسائل سیاسی که در مسائل علمی تلاشهای زیادی را انجام داد ... سعی دارم هر چند کوتاه سالشمار زندگی دکتر را بنویسم :
۱۲۸۶ : تولد در تهران
۱۳۰۶: اخذ مدرک دیپلم
۱۳۰۷ : اعزام به فرانسه برای ادامه تحصیل
۱۳۰۹ : تحصیل در مدرسه سنترال به مدت ۳ سال
۱۳۱۳ : بازگشت به ایران - تدریس در دانشکده فنی - تاسیس شرکت اما (اتحادیه مهندسان ایران)
۱۳۱۵ : تدریس در دانشکده فنی و ریاست دانشکده به مدت ۶ سال
۱۳۲۱ : آغاز فعالیت به همراهی مرحوم سید محمود طالقانی
۱۳۲۳ : ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران تا سال ۱۳۳۰
۱۳۲۳ : تشکیل نهضت مقاومت ملی و عضویت در آن
۱۳۳۴ : رفتن به زندان
۱۳۴۰ : تشکیل نهضت آزادی ایران
۱۳۴۱ : دستگیری و زندان
۱۳۴۴ : تبعید از زندان قصر به برازجان
۱۳۴۵ : درگذشت دکتر مصدق
۱۳۴۶ : آزادی از زندان و بازگشت به تهران
۱۳۴۶ : فعالیت نهضت آزادی ایران در خارج از کشور تا سال ۱۳۵۴
۱۳۵۷ : ملاقات با امام در پاریس ـ آغاز به کار در سمت نخست وزیری
۱۳۵۸ : پایان کار دولت موقت و استعفا از نخست وزیری
۱۳۶۳ : پایه گذاری جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت
۱۳۶۴ : نامزدی یرای چهارمیدن دوری ریاست جمهوری و مسافرت فرهنگی به آلمان
۱۳۷۳ : وفات
یکی از پستهای کلیدی مرحوم بازرگان در بعد از انقلاب سمت نخست وزیری بود که طی نامه امام در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۵۷ به این سمت انتخاب شد و در تاریخ ۱۴/۸/۵۸ مرحوم بازرگان از این سمت استعفا داد که قسمتی از استعفا نامه مرحوم بازرگان را در ذیل قرار می دهم :
" ... پیرو توضیحات مکرر گذشته و نظر به اینکه دخالت ها ، مزاحمت ها ، مخالفت ها و اختلاف نظر ها انجام وظایف محوله و ادامه مسئولیت را برای همکاران و اینجانب مدتی ست غیر ممکن ساخته و در شریط تاریخی حساس حاضر نجات مملکت و به ثمر رساندن انقلاب بدون وحدت کلمه و وحدت مدیریت میسر نمی باشد ، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم می دارد ... "
پس از این استعفا نامه امام با استعفای دکتر بازرگان موافقت کرد و بدینوسیله دوره کوتاه مدت نخست وزیری مرحوم بازرگان به اتمام رسید .
مرحوم بازرگان سرانجام در تاریخ ۳۰ دی ماه ۱۳۷۳ در اثر سکته قلبی که در فرودگاه زوریخ عارض شد دار فانی را وداع گفت و در آرامگاه خانودگیشان در قم به خاک سپرده شد ... روخش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد



ايستاده از راست: ... (وزير صنايع)، مهندس تاج (وزير نيرو)، اسد الله مبشرى (وزير دادگسترى)، دكتر اسلامى (وزير پست و تلگراف)، دكتر ميناچى (وزير ارشاد)، ابراهيم يزدى (وزير امور خارجه)، دكتر سحابى (وزير طرحها و برنامه هاى انقلاب)، دكتر شريعتمدارى (وزير علوم)، مهندس امير انتظام (معاون ادارى نخست وزيرى)، صدر حاج سيد جوادى (دادستان تهران)، مهندس مهدى بازرگان (نخست وزير مؤقت)، داريوش فروهر (وزير كار)، دكتر شكوهى (وزير آموزش و پرورش)، يوسف طاهرى (وزير راه)، اردلان (وزير دارائى)، مهندس صباغيان (وزير كشور)، دكتر بنى اسدى (معاون نخست وزير) ، سرتيپ رياحى (وزير جنگ) نشسته از راست: حكيمى (دفتر نخست وزيرى)، دكتر ايزدى (وزير كشاورزى)، مهندس رستگارپور (رئيس دفتر)، مهندس معينفر (وزير نفت)، دكتر سامى (وزير بهدارى(
هو
یه مدت نمی دونستم چی بنویسم و از کجا شروع کنم حالم هم زیاد بد نیست ولی خوب همیشه یه سری اتفاقات میفته که حال آدم رو تغییر میده ... الان هم که دیگه امتحانات داره شروع میشه و باید رفت دنبال درس فعلا تا یه سوژه خوب پیدا کنم کرکره رو میکشم پائین !!!
اگه اشتباه نکنم روز جمعه سالروز در گذشت "نیما یوشیج" بود پدر شعر نوی ایران همیشه که به اسم نیما می رسم یاد این تیکه شعر از نیما میفتم " به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را " خدا رحمتش کنه فکر کنم همه با نیما آشنائی دارن شعرهاش رو اینور و اونور توی کتابهای درسی خوندن یا بعضی شعرهاش که خیلی ها همیشه زمزمه می کنند " آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان " در هر صورت روحش شاد و راهش پر رهرو باد
فعلا کرکره اینجا هم بیاد پائین تا ببینم چی میشه البته هیچ اتفاقی نمیفته ![]()
امیدوارم همه توی امتحان هاشون موفق باشن ... پاینده باشید یا حق
هو
رفتیم بم . شهر زلزله ، شهر غم ... ۲ سال از زلزله گذشته ولی ... ۲۰ تا آدم رفتیم که بگیم ما هنوز هستیم نه اومدیم پول بدیم نه لباس آوردیم نه میخواهیم حمایت کنیم نه اومدیم اسممون بمونه ... اومدیم که بگیم هستیم می خواهیم یه روز همراه بخندیم ... با هم بازی کنیم ... نقاشی کنیم ... با هم ناهار بخوریم ... آره رفتیم یه جا پیش بچه های بمی و همه این کار ها رو کردیم ... ادا در آوردیم ... اتل متل و وسط گل سه بازی کردیم ... وقتی می خندیدن ته خنده همشون یه غم به درازای تاریخ خوابیده بود به بزرگی و عظمت ارگ از دست رفته ... توی راه وقتی نامه یکیشون رو خوندیم کسی مجالی واسه صحبت نداشت کسی نمیتو نست حرفی بزنه ... وقتی توی اتوبوس بهشون می گفتیم بخونید می گفتن ما آهنگهای غمناک بلدیم کسی نمیتونست آهنگ شاد بخونه ... توی بهشت زهرای بم یه دنیا آرزو خوابیده بود ، یه مادر که به فکر عروسی دخترش بود ، یه پدر که تازه کار مناسبی پیدا کرده بود تا بتونه واسه بچه هاش لباس خوب بخره یه روز هم بیان کرمان و برن بازار ... یه عالمه آرزوی به گور رفته ... بسطامی مثل همیشه غریب و ساکت بود مثل همیشه بغض صداش گوش آسمون رو می لرزوند ... " ای طبیب درد دلها این دل مجروح را مرهمی نه ... مرهمی نه که به امید دوا باز آمده ایم " آره هنوز میشد صدای غمناکش رو شنید مثل می دونست قراره یه روز گرد غم روی دل این شهر بشینه ... مردم بم با تمام نا مردیه روزگار بهش می خندیدن روزگار خیلی کوچیک تر از این حرفها بود که بخواد ... ولی کاره خودش رو کرد ... صبح جمعه ساعت ۵:۲۸ روز ۵ دی ماه ۱۳۸۲ دل خیلی ها لرزید اشک خیلی ها ریخت و آرزوهایی که مجالی برای به واقعیت پیوستن نیافتن !!!
پ .ن :
۱ . دوست خوبم سوده هم جریان این اردو رو نوشته البته خیلی بهتر از من حتما سر بزنید
۲ . دیروز سالروز در گذشت استاد جواد بدیع زاده خواننده آهنگ " شد خزان گلشن آشنائی " بود یادش گرامی راهش پر رهرو باد
پاینده باشید یا حق
هوالباقی
![]()
- مامان منو فردا صبح بیدار نکنی می خوام
تا ظهر بخوابم
- باشه پسرم!
- مامان فردا که بیدار شدم می خوام ...
- بگیر بخواب عزیزم دیر وقت!!!
- مامان میدونی چقدر دوستت دارم
- من هم تو رو دوست دارم ...
خوابید ، خوابی برای همیشه ، به وسعت بیکرانه هستی ، به قدمت خشت خشت ارگ بم و خوابید تا دگر بار او را فرصت تولدی دگر دهند .
او میدانست که دیگر مجالی برای دیدن زیبائی مادرش را نخواهد داشت ، گوئی می دانست که چه اتفاقی خواهد افتاد ولی ... ولی می بایست سکوت کند ... سکوتی مرگبار ، آری این بار اجل قصد کرده بود تا معصومیت را با خود به همراه برد ... معصومیت و پاکی یک کودک ، یک لبخند و یک دنیا آرزوهای دور و دراز ... نوبت او بود تا خود را به دست سرنوشت راهی ناکجا آباد کند .
زندگی ، شور ، آرزو ، صبح جمعه ، ساعت ۵:۲۸ ، زلزله !!!! ، ویرانی ، مرگ ... 
پ.ن :
یاد تمامی عزیزان از دست رفته در زلزله بم را گرامی می داریم
یا هو
همواره توی زندگی بشر اتفاقاتی به وقوع می پیونده که زندگیش رو تغییر میده . نمونه این اتفاق اکتشافات و ابداعاتی ست که باعث تغییر توی زندگی بشر میشه که از اونها با نام ۴ ضربه یاد می کنند
ضربه ۱ : زمانی که به اثبات رسید کره زمین نه تنها ثابت نیست که خود به دور ستاره ای به نام خورشید در حال گردشه و کل این منظومه خودش هم توی این هستی داره به دور بقیه می گرده ، تا اون زمان همه فکر می کردن که کره زمین مبدا هستی هستش و همه به دورش میگردن ، و این اثبات علمی اولین ضربه خودش رو به پیکره اندیشه و اعتقادات بشری وارد کرد .
ضربه ۲ : زمانی که داروین نظریه خلقت رو گفت ، تا اون زمان همه مردم در این اندیشه بودند که انسان خود اشرف مخلوقات است و به صورت تکامل یافته پا به عرصه هستی نهاده است و این نظریه صدمه جبران نا پذیری رو بر پیکره جامعه بشریت وارد کرد .
ضربه ۳ : زمانی که نظریه معروف فروید مطرح شد و فروید سعی در اثبات این ادعا داشت که تمامی اعمال بشر چه خوب و چه بد تنها ریشه در احساسات و اتفاقات دوران کودکی دارد و هیچ گونه ارتباطی به سرشت و فطرت بشریت ندارد که خوب این نظریه هم خط مش زندگی بشر رو به راه دیگری کشوند.
ضربه ۴ : اگه درست یادم باشه این ضربه چهارم رو دکتر داریوش شایگان بیان کرده به این مضمون که : عصر فن آوری اطلاعات و ایجاد دنیاهای مجازی ضربات غیر قابل چشم پوشی رو به بشریت وارد کرده ، دنیاهای مجازی که توی اونها انسانها با هویت دیگه ای میتونن با هم در ارتباط باشند
پ.ن :
این ضربه چهارم خیلی جالبه اگه یه نگاه به خودمون بندازیم می بینیم که تفسیرش چیه ، دنیای مجازی!!! که توش هیچی معلوم نیست ، عصر آهن و فولاد ، عصر پرسه زدنهای بیهوده توی این دنیای مجازی ، دورانی که دیگه نمیشه احساسات رو آنچنان که باید و شاید درک کرد ، اصلا احساستی نمی مونه که نیاز به درک داشته باشه و این خودش بدترین حالت ممکنه برای جامعه بشری هستش ، دورانی که آدمها دیگه انسانیت رو به فراموشی سپردن و تنها مادیات تمامی هدف آنها از ادامه حیاته ...
و چه زیبا خواهد بود تا بتوانیم
دوباره از برای رستن گلی زیبا لبخندی را بر لبانمان جاری سازیم
با خدای خویش چشم در چشم بشینیم و سخن بگوئیم
و عشق را آنچنان که شایسته اش می باشد به پرستش برخیزیم
پاینده باشید یا حق
هو
سالیان سال است که دیگر کویر خشکیده قلبم با باران هم آغوشی ندارد مرا به جستجوی ابری بهاری می بایست تا بار دگر این کویر خشکیده را نوید روئیدن گلهای زیبا دهم ، آری به جستجوی ابرک زیبای چشمانت هستم .. بر من ببار ای ابرک بر من ببار دیر زمانیست که دیگر این کویر خشک رنگ باران را به خود ندیده است ... دیر زمانی ست که دیگر بوته گل زیبای این کویر تنها در حسرت دیدن دوباره باران خود را درون دل کویر نهفته است ... دیر زمانی ست که دیگر بلبلان این کویر نت خواندن را به فراموشی سپرده اند ، مرا به امید کدامین باران زنده نگاه می داری ... دیگر آهوان برکه کوچک قلبم برای نوشیدن جرعه ای از آن به تکاپوی آمدن نمی خیزند ... دیگرنمی توانم عطر زیبای گلهای بهاری را بشنوم ، مرا تنها بار دیگر امید بارش آن ابر زنده می دارد... پس بر من ببار ... هزاره ای ست که دیگر گریستن را به فراموشی سپرده ام دیگر چشمانم با بوی باران آشنائی نیست دیگر مرا مجالی برای باریدن نیست ، بر من ببار ای ابرک زیبای چشمانت ... کویر خشکیده قلب من بسان بوم نقاشی تنها به امید رنگ آمیزی قطرات باران تو ایستاده است ... ای ابر این بار تو مهتاب را حجاب خود نموده ای مهتابی که هماره خود را در پس زیبائی تو مخفی می نمود خود حجابی بر تو شده است ، بر من ببار برکه خشکیده قلب من تنها نیازمند قطرات باران توست تا هر روز صبح به امید نوشیدن جرعه ای از آن همه زیبائی و معصومیت عمری جاودان را به خود ببخشایم ... باران خود را از من دریغ مکن بر من ببار ای ابرک بر من ببار !

هو الباقی
و مرگ ...
بگذار تا از مرگ برایت کلامی را جاری سازم
"آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ... یک نفر در آب دارد می سپارد جان"
آدمیانی که زیبا گونه مرگ را به سخره میگیرند
این بار کبوتر آغوش خود را به سوی آشیانه مرگ به پرواز در آوردند
تا زیبا گونه برای بار دگر در کنار خدای خویش نظاره گر آدمیان زمینی باشند
و اما مرگ
آغازی دوباره
تولدی برای زندگی جاودانه
سرآغاز راهی به سوی نیستان ابدی
"و نترسیم از مرگ"
مرگ پایان ما نیست
مرگ پایان یک فرجام تلخ و سست بنیاد است
مرگ پایان یک دو روز زندگی ست
مرگ زیبائی رخوتناک زندگی ست
مرگ پایان بشریت ست
مرگ افسوس دهشتناک زندگانی ست
مرگ احساس وحشت پس دو هم آغوشی ست
مرگ این بار بسان ابر تاریک پائیزی باران خود را به جان آدمیان فرو نهاد
و آنانکه غزل وار قطرات آن را به قیمت جان خویش خریدند
بی آنکه فکر غربت چشمان بارانی دگران باشند
خود را بی دریغ در آغوش سرد مرگ رهسپار عالمی دگر نمودند
و چه زیباست زمانی که ما نیز بتوانیم
مرگ را به زیبائی هر چه تمام تر
در ذهن خود به بازی بگیریم
و آن را تنها برای عبور به عالمی دگر بدانیم
ای قاصد نفرین شده مرگ
" تو را من چشم در راهم"
بیا که دیگر دنیا را مجالی برای زندگانی نمی بینم
دگر خدای را نمیتوانم احساس کنم
من هر ثانیه این عمر فانی را به پایت میریزم
تا که شاید باز ، باز آیی
آدمی را رستنی دگر باید
آدمی را دنیای دگر باید و خدایی خداگونه
زیستنی دوباره در کنار خدای خویش
قاصدک

یا هو

امروز صبح داشتم سررسید سینمائی ماهنامه فیلم رو ورق میزدم که دیدم نوشته : در گذشت "علی حاتمی" (۱۳۷۵) کارگردان فقید سینما ... واسه همین گفتم امروز رو سینمائی برم ... یادم میاد اولین باری که با علی حاتمی آشنا شدم از دیدن سریال هزار دستان شروع شد خدا رحمتش کنه شاهکاری خلق کرد که سالیان سال هم که بگذره هنوز اون زیبائی خودش رو حفظ میکنه ولی فکر کنم فیلم "مادر" رو میشه به عنوان شاهکار سینمای ایران در نظر گرفت ظرافتهای خاصی که فقط مخصوص علی حاتمی بود ...
یه تیکه از نوشته های مرحوم حاتمی که خیلی زیباست رو می نویسم لینکش رو هم میگذارم که حنما ببینید ... یادش گرامی و راهش پررهرو باد
دغدغه مرگ
آدم وقتي مادرش را به ياد ميآورد، حتما به ياد تولد ميافتد، جناساش هم خب، مرگ است. مادر خودمن فوت كرده. حسام اين بود كه اگر من مرتب از خودم سوال ميكنم كه خانهام كجاست؟ دفترچهام كجاست؟ كسي نيست كه اينها را بمن بدهد، يعني نوعي خلاء درمن بوجود آمده، نوعي خلاء ذهني از كسي كه پناه و پشتوانهاش را از دست داده... در تمام فيلم (مادر) هم ميبينيد كه انگار چيزي دارد از دست ميرود، چيزي دارد ميميرد، يعني مادري دارد روبه زوال ميرود، اما مرگش نابودي او نيست، نيستي او نيست، انگار مرگ او آغاز يك تولديست ... .
اين اصلا حساب و كتاب ندارد، ممكن است كسي از ميان برود كه اصلا انتظارش را نداريم و ايشان تا ده تا فيلم ديگر هم بمانند، كه همين اتفاق هم افتاد. همان بيان طبيعي بودن مرگ . ما (سرفيلمبرداري مادر) در يك خيابان كار ميكرديم، توي يك كوچه ، محمود (لطفي) داشت هندوانه ميخورد، هندوانه را گذاشت زمين و از من پرسيد كه از كدام طرف بيايد و كجا برود و اين را گفت و ناگهان، واقعا به همين سرعت كه ميگويم، ناگهان مرد. من ديدم مرگ به همين سادگي ممكنست باشد. من حتي فرصت نكردم به او جواب بدهم. او لباس نمايش به تن داشت، يك لباس بچگانه، حس غريبي بود، مثل بچهي خيلي بزرگي بود.
محل كار يك بازارچه مانندي بود، كوچهي باريكي بود، همه چيز كوچك بود، يعني درمقابل او همه چيز مثل اسباببازي شده، مثل دنياي اسباببازيها و او عين گاليور در اين دنياي كوچكهاست. ما همه كوچولو شده بوديم، همه عروسكهايي كوچك بوديم در مقابل كودك بزرگي كه حالا افتاده بود، مرده بود، ما همه در مقابل عظمت مرگ كوچك بوديم، مثل اسباببازيهايي در مقابل يك چيز عظيم. وقتي او را به بيمارستان رسانديم، توي جيبش يك ورق كاغذ بود، روي زرورق با مداد رنگي با خط خودش نوشته بود: «انالله و انا اليه راجعون».
انالله و انا اليه راجعون
حالا مثل اين كه از اين سينما هم بايد بروم و يابه قول ديالوگ فيلمهايم طعمه دام و صيد صياد شدم و يا ميشوم و شايد اين پايان عشق است و يا آغاز راه و اگر مرگي هست هيچ گاه چيز ترسناكي نيست. همان طور كه در شاهنامه ما هم نبوده و يا به همان نحو كه من در فيلمهايم مرگ را ترسيم كردهام ـ دلشدگان، مادر و ... و حتي در فيلم“مادر“ مرگ قبلا تمرين ميشود و من در فيلمهايم پرسوناژهايم را قبل از مرگ تطهير ميكنم. هرچند خداوند عادل است و رحمان و رحيم، ولي من كه در اين موارد يك آدم عامي و سنتي هستم يا داستانهايم را با مرگ جمع كردهام و يا بيانيههاي مهم. فيلمهاي من با مرگ به تماشاگر القاء شده و شايد همه داستان بشر درمرگ و زندگي خلاصه شود و البته مرگ پاياني براي زندگي نيست. شما غير از اين فكر ميكنيد؟
یا هو

پ.ن:
کاش میشد من هم جای این باشم ، معصومیت و پاکی زیبائی داره!!!
به نام خدا
خداوندا ، خدایا ، بارالها ، ایزدا ، پروردگارا ، ای خدای پاکی و هستی کنون این بنده خار و ذلیل توست که پیش قبله ات سر بر نشان بندگی دارد!!!
خالق هستی بخش ، یگانه حامی بنی آدم!!!
و این بار خدا ... خیلی وقته که فکر میکنم اونی که باید باشم نیستم ، یه جورایی خودم رو گم کردم ، کلیت این موضوع بر می گرده به اینکه حضور خدا توی زندگی آدمها داره خیلی کم رنگ میشه شاید هم اینکه واسه من اینجوریه ، یه روزمرگی مزخرف ، سر در گمی و بیهوده بودن همه چیز !!! ولی باید راه برگشتی وجود داشته باشه ، فکر میکنم قدم اول هم این باشه که سعی کنیم اول "خود" را پیدا کنیم!!!
|
|
|
|
پاینده باشید یا حق
به نام او
دود سیگار و صدای هایده ، داره می خونه :
زندگی قصه تلخیست که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
دیگه داره از همه چی بدم میاد از روزگار آدمها ... دور و برم رو که نگاه می کنم غیر از واژه های درهم و برهم چیزی نمیبینم
دروغ ، ریا ، نیرنگ ، دنیا ، خدا ، خلقت ، عشق ، شهوت ، خیانت ، دیروز ، امروز ، فردا ، زیبائی ، دوستی ، رفاقت ، ثروت ، هستی ...... هر کسی یه جوری داره با این کلمات زندگی می کنه و سعی داره به یکی از اینها برسه ، همش دروغ و نیرنگ ته همشون یه واژه می مونه به اسم خیانت حالا به هر کدومشون ، چقدر زندگیها مسخره شده کسی نمیره بگرده دنبال "من ِ" خودش همه خودشون رو گم کردن و نمی فهمن چی داره میشه ، هر کی واسه خودش یکی از اینها رو انتخاب می کنه و میشه کل هدفش توی زندگی میشه تعریفش از زندگی .
چقدر حال می داد میشد هیچی نفهمید اصلا عقل نداشت کاش میشد به چشمهات بگی دیگه نگاه نکنی اصلا ببین کی ارزش دیدن داره یا به قول دوستم جاوید به قلب بگی بچه جون کار تو فقط پمپاژ خونه عشق و عاشقی دیگه معنا نداره کارت هم به این غلط ها نباشه کاش میشد به عقلت بگی دیگه فکر نکن کاش میشد .... اوه همش کاش کاش کاش !!!
دلم میخواد دیوونه باشم دلم می خواد هر کی از کنارم رد میشه یا با من دوسته بگه ای بابا این دیوونه هستش ولش کنید حالیش نیست گر چه خیلی وقتها هم همینجور میشه اصلا جوری رفتار می کنم که همین باشه آدم عقل میخواد چی کار ، دل میخواد چی کار باید دل رو برداشت و یه تیکه سنگ بی ارزش جاش گذاشت باید به هر کی میرسی بخندی و بزنی به خر بازی باید به همه به یه چشم دیگه نگاه کنی باید .... باید باید باید .
آخرش اونی که فکرش رو هم نمیکنی پیش میاد اصلا باورت هم نمیشه مثل اینکه تا حالا خواب بودی ، این دود سیگار هم دیگه داره اذیت میکنه ، این سیگار هم عالمی واسه خودش داره به قول فرغ :
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی!!!
نمیدونم گیجم حالیم نیست دلم می خواد دیوونه باشم
روزگار غریبی ست نازنین ، نه ! ، این بار روزگار غریب نیست
مردمان غریبند نازنین
دیگر کودکی را ندیدم که از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری سازد
دیگر ابر بهاری از برای رستن گلی زیبا باران خود را بر زمین جاری نمی سازد
آه دنیای غریبی ست نازنین
خدای را در پستوی هیچ خانه ای نمی توان یافت
عشق را در پستوی تاریک قلب هیچ کسی نمی توان جست
زیرا دیریست که عشق در سینه سرد خاک آرمیده است
و روزگاریست خدا در پس نام خود زندانی ست
در این های و هوی سرد روزگار دیدگان را باید بر هم نهاد زیرا دیریست زیبائی مرده ست
و این بار شهرزاد قصه قلبک تنهایم را به دست باد می سپارم
دعای خیر را بدرقه راهش خواهم نمود تا تنها در خاطرات خود به او عشق! بورزم
روزگار غریبی ست
قاصدک
پاینده باشید یا حق
به نام او
دیشب که داشتم میرفتم خونه روی پل هوایی همون قصه تلخ و قدیمی رو دیدم یه پسر بچه ۱۰-۱۲ ساله که سرش روی دستش بود و یه ظرف پول خرد هم روبروش یه نگاه به آسمون کردم دیدم این پسرک چقدر نسبت به خیلی هایی که اون پائین دارن راه می روند و اصلا ممکنه یک بار هم از روی پل رد نشن به خدا نزدیکتره ، اینکه اومده روی پل شاید واسه این بوده که کمتر از توی خیابون قرار باشه خجالت بکشه یه کمی اون طرف تر رو که نگاه کردم دیدم یه ماشین آخرین مدل داره رد میشه که یه پسرک ۱۰-۱۲ ساله روی صندلی عقب نشسته و داره به موزیک توی ماشین گوش میده تا برسه به رستوران!!!
زندگی خیلی مزخرف و بی ارزشه هیچ جور نمیشه درکش کرد یه اجبار الکی و بی فایده که فقط حق نفس کشیدن رو داری حتی همون رو هم یه روز ازت میگیرن ، زندگی؟؟!
به قول فروغ که میگه : آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم!!! چرا باید از زندگی با این همه پوچی لیریز بود ، مگه این زندگی چی داره که ارزش این همه فلسفه بافی و تفسیر رو داشته باشه اصلا من میخوام فریاد بزنم زندکی زیبا نیست ، زندگی حس قشنگی نیست ، زندگی همش رنجه همش ننگه لاجرم باید زیست ، باید ، باید و باید ...
ولی هر جور هم که بخوای از دید مثبت بهش نگاه کنی و از خوبیهاش بگی داستان بنویسی شعر بگی فیلم بسازی یه رنج بزرگ آخرش میمونه یه حقیقت تلخ انکار ناپذیر فردای نا مفهوم ومبهم اصلا تهش که نگاه می کنی یه چیز وجود داره به اسم مرگ!!!
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک ... چرا فریب اون هم از نوع ساده و کوچک ؟ چرا باید همین باشه ؟
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ... چرا هجرت؟ ... چرا؟ چرا؟ چرا؟
ولی آخرش باید گذاشت و رفت ، رفت تا بی نهایت
خداوندا
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
"دکتر علی شریعتی"
پ.ن ۱ : فکر کنم خودم هم نفهمیدم چی نوشتم یکی از دوستانم چند روز پیش که منو دید و فهمید این وبلاگ ماله منه کلی بهم ختدید احتمالا خیلی احمقتر به نظر میرسم
پ.ن۲ : حس نوشتن رو نداشتم تا اینکه یه جرقه رسید که باعث شد بنویسم الان کلی سبکتر شدم راستی اگه کسی فهمید که زندگی چیه و چه باید کرد حتما به من هم بگه
پ.ن۳ : جا داره از یکی از بهترین دوستانم تشکرکنم که بهم گفت هر وقت دلت گرفت صاف بیا پیش خودم می دونه که هر جا و با هر کی باشه همیشه یکی هستش که دوستش داره . خوشحالیه اون خوشحالیه منه!!!

یا حق
منوچهر آتشی چهره ماندگار ادبیات ایران در سال ۸۴ رهرو مکتب نیما درگذشت کسی که عمر خود را در جهت ترویج مکتب نیما سپری کرد و غریب به ۵۰ سال از عمر خود را به تدریس و اعتلای فرهنگی این مملکت سپری کرد روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
در ادامه قطعه شعری را از مرحوم آتشی نقل میکنم :

جاده يعني
جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين
مرحوم منوچهر آتشی
به نام او
دارم فریدون فروغی گوش میدم نمیدونم چی بنویسم دوباره آهنگ پکی به سیگار زدن عجب عالمی داره واسه خودش همیشه توی اینجور لحظات یاد دکتر شریعتی میفتم اون مرد بزرگ که ایران رو متحول کرد ، آدم عجیب و غریبی که تمام لحظاتش تنها سیگار همراهیش میکرد به قول مرحوم محمد تقی شریعتی که میگفت کافیه به علی سیگار و قلم و کاغذ بدن تا بشینه یه جا و بنویسه خدا رحمتش کنه یه مدت زیاد زندگیم شده بود خوندن در مورد دکتر از کتابها و نوارهاش گرفته تا نقد دکتر ... اولین باری که با دکتر آشنا شدم از طریق نوار " آری اینچنین بود ای برادر" بود یادش به خیر فکر کنم کلاس اول دبیرستان بودم زیبا میگفت به خصوص از اونجا که شروع میکرد به گفتن " آری اینچنین بود ای برادر بگذار تا برایت از ۵۰۰۰ سال پیش بگویم که چه به ما گذشت..." توی تمام نوار یه جمله همش یادم میاد که : "به قول یکی از مفسران تاریخ جمله ای داره که توجیه کننده همه تاریخه به این مضمون که تمامیه جنگهای دنیا بین دو گروه رخ میدهد که هم دیگر را نمیشناسند ولی با هم میجنگند برای کسانی که هم دیگر را میشناسند ولی با هم نمی جنگند!!! " خیلی نقل قول زیبائیست اصلا جمله عجیبیه و به قول دکتر توجیه کننده تموم تاریخه خیلی جای فکر کردن داره اصلا تمام جملات دکتر همینجوره یه جمله داره در مورد حضرت علی که میگه : " علی مجهول مانند بتی است که همواره می پرستیش بی آنکه میان ما و او هیچ ارتباطی وجود داشته باشد هر چه خواهی گریه کن بر سر بزن غش کن هو بکش و عشق و محبت بورز بی اندکی شناخت علی را فرشته کن خدایش کن نمی تواند ذره ای در زندگیت تاثیر داشته باشد فقط نشناسش که شناختنش مسئولیت آور است ." این تیکه آخرش رو آدم که میخونه یه لحظه توی شیعه بودنش شک میکنه ، من که فکر نمیکنم تمام کتابهائی که در مورد حضرت علی نوشته شده به اندازه این جمله آخر تونسته باشه تاثیر خودش رو بگذاره .
رسیدم به این تیکه از آهنگ فریدون که میگه : خبر داری که این دنیا همش رنگه ... همش خونه همش جنگه ... نمیدونی نمیدونی ... نمیدونی که گاهی زندگی ننگه ... نمیبینی نمیبینی ... نمیبینی که میخندم .. آخ نمیبینی دلم تنگه ... تو این دریای چشمون سیاه رو پس چرا داری ... میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت ... من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت برون فکنده ز گلشن حجاب چهره زردم ... روحش شاد یادش گرامی
خیلی فاز عوض شد خدا دکتر رو هم رحمت کنه کاش قبرش همینجا بود یه وقتهایی که آدم دلش میگرفت میشد رفت یه سری بهش زد یادش گرامی راهش پر رهرو



به نام او که ...
دوباره دیدمش ... دیشب که بهم زنگ زد و گفت واسه کار میخوام باهات صحبت کنم دلم یهو ریخت پائین و همش یاد این شعر افتادم :
لحظه دیدار نزدیک ست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز میلرزد دلم ، دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
های !نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ!
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و ابرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیکست.
مهدی اخوان ثالث
آره دوباره دیدمش
یا حق
می خواستم مطلب جدیدی رو بنویسم ولی امروز صبح داشتم این شعر رو با صدای شاملو گوش می دادم دیدم حیفه که ننویسمش

بیتوته یِ کوتاهیست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
هم چون دشنامی بر می آید
و روز
شرم ساریِ جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درختان جهلِ معصیت بارِ نیاکان اند
و نسیم
وسوسه یی ست نابه کار .
مهتابِ پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید .
چیزی بگوی
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر دریچه یِ نغز
بر چشم اندازِ عقوبتی می گشاید .
عشق
رطوبتِ چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش گریه سازکنی .
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی ،
هر چه باشد
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبرویِ جهان اند .
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمند ترانند .
خامش منشین
خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی .
زنده یاد احمد شاملو
هو الطیف
در جستجویم ، در جستجوی نا کجا آباد ... سرزمینی از جنس شیشه و مردمانی به زلالی و پاکی آب ... دیاری که در آن دیگر سخنی از بی وفایی و نا مهربانی نباشد
دیاری که دیگر سلاخی از برای دلتنگی به قناری کوچکی زار نگرید و مردی از برای لقمه نان شب کودکان خویش خون نانوای محل را بر بازار نگستراند و خواب شب خویش را از برای فکر فردای کودکان خود از چشمانش دریغ نکند.
آری من به جستجوی نا کجا آباد می باشم!!!
خشت اول را خواهم نهاد تا این دنیا را خود پایه گذاری کنم ... در این راه نیازمند یاری دستان پر مهر تو می باشم تا خشت خشت آن را با هم بنا کنیم زیرا می دانم که در این راه تنها تو را نیازمندم و این دیار جز برای تو و با تو زیستن نخواهم پس مرا از گرمای دستان خویش محروم مساز ... در این راه قلبت را می خواهم که : سر آغاز راهیابی به آن همه زیبایی و پاکی تنها دریچه کوچک قلب تو که به اندازه تمامی رویا هایم است خواهد بود
و اکنون با دیدگان بی سویم که گویای هزاران سال رنج دیدار دوباره ات می باشند نظاره گر قدومت هستم....
باز آ که روی بر قدمانت بگسترم
