تبليغاتX
چهارشنبه ششم مهر 1384
دلتنگی هفدهم
 

یا هو

زندانی

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
 ضربه دست مرا پاسخ گوي
صربه دست مرا پاسخ نيست
 تا به كي بايد تنها تنها
 وندر اين زندان زيست
 ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
 كرده ام با غم تنهايي خو
 ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
 چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
 ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
 پاسخي مي جويد
 ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم

حمید مصدق 

 

+ نوشته شده در 15:52 توسط قاصدک.