
یا حق
از امروز تصمیم گرفتم که اینجا دیگه دل نوشته هام رو بنویسیم ، نمی دونم از کجا شروع کنم اینهایی رو هم که قبلا می گذاشتم همه یه جوری دلتنگی هام بودن این همه شعر زیبا که همشون دلتنگیهای یک دل تنها بود ، توی این دور و زمونه آدم که دور و برش رو نگاه میکنه همش دلتنگیه این همه آدم جورواجور هر کدوم با دغدغه های مختلف مشکلات فراوون ، نمی دونم چه بگم توی خیابون که آدم راه میره غیر از ناراحتی چیزی پیدا نمیشه مردی که سر چهارراه وایساده واسه خاطر یه لقمه نون داره روزنامه می فروشه یا اینکه توی کوچه پس کوچه های شهر که میری این بچه های کوچیک رو میبینی که با پای برهنه دارن توی خاکهای کوچه بازی میکنن میری توی محله های بالای شهر میبینی که بچه های اوون محله ها توی چه ناز و نعمتی دارن زندگی می کنن دریغ از یه ذره توجه به بقیه این همه تفاوت اخه واسه چی؟؟؟ چرا باید اینجوری باشه ...
بگذریم خلاصه اینکه درد دل زیاده نمیشه همه رو هم گفت !!!
ولی یه درد همیشه تو دل آدم می مونه اون هم عاشقیه!!! درد دلی که همه باهاش برخورد میکنن خیلی حس زیبایی هستش ، واقعا چرا آدمها دلشون یه جا گیر میکنه؟؟؟ چرا آدمها عاشق میشن ولی وقتی که بهش فکر می کنی خیلی زیباست به قول دکتر شریعتی که : "درد انسان متعالی تنهایی و عشق است" یه افسانه قدیمی که از روز ازل تا به روز ابد همراه آدمهاست و چه زیباتر میشه اون موقع که آدم به اونی که میخواد برسه
این هم از درد دلهای قاصدک تنها منتظر دل تنگیهاتون هستم
یا علی
پرنده مردني است
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
فروغ فرخزاد