تبليغاتX
جمعه چهارم آذر 1384
 

به نام او

دود سیگار و صدای هایده ، داره می خونه :

زندگی قصه تلخیست که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

دیگه داره از همه چی بدم میاد از روزگار آدمها ... دور و برم رو که نگاه می کنم غیر از واژه های درهم و برهم چیزی نمیبینم
دروغ ، ریا ، نیرنگ ، دنیا ، خدا ، خلقت ، عشق ، شهوت ، خیانت ، دیروز ، امروز ، فردا ، زیبائی ، دوستی ، رفاقت ، ثروت ، هستی ...... هر کسی یه جوری داره با این کلمات زندگی می کنه و سعی داره به یکی از اینها برسه ، همش دروغ و نیرنگ ته همشون یه واژه می مونه به اسم خیانت حالا به هر کدومشون ، چقدر زندگیها مسخره شده کسی نمیره بگرده دنبال "من  ِ"  خودش همه خودشون رو گم کردن و نمی فهمن چی داره میشه ، هر کی واسه خودش یکی از اینها رو انتخاب می کنه و میشه کل هدفش توی زندگی میشه تعریفش از زندگی .
چقدر حال می داد میشد هیچی نفهمید اصلا عقل نداشت کاش میشد به چشمهات بگی دیگه نگاه نکنی اصلا ببین کی ارزش دیدن داره یا به قول دوستم جاوید به قلب بگی بچه جون کار تو فقط پمپاژ خونه عشق و عاشقی دیگه معنا نداره کارت هم به این غلط ها نباشه کاش میشد به عقلت بگی دیگه فکر نکن کاش میشد .... اوه همش کاش کاش کاش !!!
دلم میخواد دیوونه باشم دلم می خواد هر کی از کنارم رد میشه یا با من دوسته بگه ای بابا این دیوونه هستش ولش کنید حالیش نیست گر چه خیلی وقتها هم همینجور میشه اصلا جوری رفتار می کنم که همین باشه آدم عقل میخواد چی کار ، دل میخواد چی کار باید دل رو برداشت و یه تیکه سنگ بی ارزش جاش گذاشت باید به هر کی میرسی بخندی و بزنی به خر بازی باید به همه به یه چشم دیگه نگاه کنی باید .... باید باید باید .
آخرش اونی که فکرش رو هم نمیکنی پیش میاد اصلا باورت هم نمیشه مثل اینکه تا حالا خواب بودی ، این دود سیگار هم دیگه داره اذیت میکنه ، این سیگار هم عالمی واسه خودش داره به قول فرغ :
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی!!!
نمیدونم گیجم حالیم نیست دلم می خواد دیوونه باشم

روزگار غریبی ست نازنین ، نه ! ، این بار روزگار غریب نیست
مردمان غریبند نازنین
دیگر کودکی را ندیدم که از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری سازد
دیگر ابر بهاری از برای رستن گلی زیبا باران خود را بر زمین جاری نمی سازد
آه دنیای غریبی ست نازنین
خدای را در پستوی هیچ خانه ای نمی توان یافت
عشق را در پستوی تاریک قلب هیچ کسی نمی توان جست
زیرا دیریست که عشق در سینه سرد خاک آرمیده است
و روزگاریست خدا در پس نام خود زندانی ست
در این های و هوی سرد روزگار  دیدگان را باید بر هم نهاد    زیرا دیریست زیبائی مرده ست 
و این بار شهرزاد قصه قلبک تنهایم را به دست باد می سپارم
دعای خیر را بدرقه راهش خواهم نمود تا تنها در خاطرات خود به او عشق! بورزم
روزگار غریبی ست

 قاصدک

پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 18:3 توسط قاصدک.