تبليغاتX
دوشنبه چهاردهم آذر 1384
تاریخ ...
 

یا هو

امروز صبح داشتم سررسید سینمائی ماهنامه فیلم رو ورق میزدم که دیدم نوشته : در گذشت "علی حاتمی" (۱۳۷۵) کارگردان فقید سینما ... واسه همین گفتم امروز رو سینمائی برم ... یادم میاد اولین باری که با علی حاتمی آشنا شدم از دیدن سریال هزار دستان شروع شد خدا رحمتش کنه شاهکاری خلق کرد که سالیان سال هم که بگذره هنوز اون زیبائی خودش رو حفظ میکنه ولی فکر کنم فیلم "مادر" رو میشه به عنوان شاهکار سینمای ایران در نظر گرفت ظرافتهای خاصی که فقط مخصوص علی حاتمی بود ...

یه تیکه از نوشته های مرحوم حاتمی که خیلی زیباست رو می نویسم لینکش رو هم میگذارم که حنما ببینید ... یادش گرامی و راهش پررهرو باد

 

دغدغه مرگ

آدم وقتي مادرش را به ياد ميآورد، حتما به ياد تولد مي‌افتد، جناس‌اش هم خب، مرگ است. مادر خودمن فوت كرده. حس‌ام اين بود كه اگر من مرتب از خودم سوال مي‌كنم كه خانه‌ام كجاست؟ دفترچه‌ام كجاست؟ كسي نيست كه اينها را بمن بدهد، يعني نوعي خلاء درمن بوجود آمده، نوعي خلاء ذهني از كسي كه پناه و پشتوانه‌اش را از دست داده... در تمام فيلم (مادر) هم مي‌بينيد كه انگار چيزي دارد از دست مي‌رود، چيزي دارد مي‌ميرد، يعني مادري دارد روبه زوال مي‌رود، اما مرگش نابودي او نيست، نيستي او نيست، انگار مرگ او آغاز يك تولدي‌ست ... .

اين اصلا حساب و كتاب ندارد، ممكن است كسي از ميان برود كه اصلا انتظارش را نداريم و ايشان تا ده تا فيلم ديگر هم بمانند، كه همين اتفاق هم افتاد. همان بيان طبيعي بودن مرگ . ما (سرفيلمبرداري مادر) در يك خيابان كار مي‌كرديم، توي يك كوچه ، محمود (لطفي) داشت هندوانه مي‌خورد، هندوانه را گذاشت زمين و از من پرسيد كه از كدام طرف بيايد و كجا برود و اين را گفت و ناگهان، واقعا به همين سرعت كه مي‌گويم، ناگهان مرد. من ديدم مرگ به همين سادگي ممكنست باشد. من حتي فرصت نكردم به او جواب بدهم. او لباس نمايش به تن داشت، يك لباس بچگانه، حس غريبي بود، مثل بچه‌ي خيلي بزرگي بود.

محل كار يك بازارچه مانندي بود، كوچه‌ي باريكي بود، همه چيز كوچك بود، يعني درمقابل او همه چيز مثل اسباب‌بازي شده، مثل دنياي اسباب‌بازي‌ها و او عين گاليور در اين دنياي كوچك‌هاست. ما همه كوچولو شده بوديم، همه عروسك‌هايي كوچك بوديم در مقابل كودك بزرگي كه حالا افتاده بود، مرده بود، ما همه در مقابل عظمت مرگ كوچك بوديم، مثل اسباب‌بازي‌هايي در مقابل يك چيز عظيم. وقتي او را به بيمارستان رسانديم، توي جيبش يك ورق كاغذ بود، روي زرورق با مداد رنگي با خط خودش نوشته بود: «انالله و انا اليه راجعون».

انالله و انا اليه راجعون

حالا مثل اين كه از اين سينما هم بايد بروم و يابه قول ديالوگ فيلم‌هايم طعمه دام و صيد صياد شدم و يا مي‌شوم و شايد اين پايان عشق است و يا آغاز راه و اگر مرگي هست هيچ گاه چيز ترسناكي نيست. همان طور كه در شاهنامه ما هم نبوده و يا به همان نحو كه من در فيلم‌هايم مرگ را ترسيم كرده‌ام ـ دلشدگان، مادر و ... و حتي در فيلم“مادر“ مرگ قبلا تمرين مي‌شود و من در فيلم‌هايم پرسوناژهايم را قبل از مرگ تطهير مي‌كنم. هرچند خداوند عادل است و رحمان و رحيم، ولي من كه در اين موارد يك آدم عامي و سنتي هستم يا داستان‌هايم را با مرگ جمع‌ كرده‌ام و يا بيانيه‌هاي مهم. فيلم‌هاي من با مرگ به تماشاگر القاء شده و شايد همه داستان بشر درمرگ و زندگي خلاصه شود و البته مرگ پاياني براي زندگي نيست. شما غير از اين فكر مي‌كنيد؟

ادامه مطلب

 

 

+ نوشته شده در 9:29 توسط قاصدک.