تبليغاتX
پنجشنبه هفدهم آذر 1384
و مرگ ...
 

هو الباقی

و مرگ ...
بگذار تا از مرگ برایت کلامی  را جاری سازم
"آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ... یک نفر در آب دارد می سپارد جان"
آدمیانی که زیبا گونه مرگ را به سخره میگیرند
این بار کبوتر آغوش خود را به سوی آشیانه مرگ به پرواز در آوردند
تا زیبا گونه برای بار دگر در کنار خدای خویش نظاره گر آدمیان زمینی باشند
و اما مرگ
آغازی دوباره
تولدی برای زندگی جاودانه
سرآغاز راهی به سوی نیستان ابدی
"و نترسیم از مرگ"
مرگ پایان ما نیست
مرگ پایان یک فرجام تلخ و سست بنیاد است
مرگ پایان یک دو روز زندگی ست
مرگ زیبائی رخوتناک زندگی ست
مرگ پایان بشریت ست
مرگ افسوس دهشتناک زندگانی ست
مرگ احساس وحشت پس دو هم آغوشی ست
مرگ این بار بسان ابر تاریک پائیزی باران خود را به جان آدمیان فرو نهاد
و آنانکه غزل وار قطرات آن را به قیمت جان خویش خریدند
بی آنکه فکر غربت چشمان بارانی دگران باشند
خود را بی دریغ در آغوش سرد مرگ رهسپار عالمی دگر نمودند
و چه زیباست زمانی که ما نیز بتوانیم
مرگ را به زیبائی هر چه تمام تر
در ذهن خود به بازی بگیریم
و آن را تنها برای عبور به عالمی دگر بدانیم
ای قاصد نفرین شده مرگ
" تو را من چشم در راهم"
بیا که دیگر دنیا را مجالی برای زندگانی نمی بینم
دگر خدای را نمیتوانم احساس کنم
من هر ثانیه این عمر فانی را به پایت میریزم
تا که شاید باز ، باز آیی
آدمی را رستنی دگر باید
آدمی را دنیای دگر باید و خدایی خداگونه
زیستنی دوباره در کنار خدای خویش

قاصدک

 

 

+ نوشته شده در 9:54 توسط قاصدک.