
هو
سالیان سال است که دیگر کویر خشکیده قلبم با باران هم آغوشی ندارد مرا به جستجوی ابری بهاری می بایست تا بار دگر این کویر خشکیده را نوید روئیدن گلهای زیبا دهم ، آری به جستجوی ابرک زیبای چشمانت هستم .. بر من ببار ای ابرک بر من ببار دیر زمانیست که دیگر این کویر خشک رنگ باران را به خود ندیده است ... دیر زمانی ست که دیگر بوته گل زیبای این کویر تنها در حسرت دیدن دوباره باران خود را درون دل کویر نهفته است ... دیر زمانی ست که دیگر بلبلان این کویر نت خواندن را به فراموشی سپرده اند ، مرا به امید کدامین باران زنده نگاه می داری ... دیگر آهوان برکه کوچک قلبم برای نوشیدن جرعه ای از آن به تکاپوی آمدن نمی خیزند ... دیگرنمی توانم عطر زیبای گلهای بهاری را بشنوم ، مرا تنها بار دیگر امید بارش آن ابر زنده می دارد... پس بر من ببار ... هزاره ای ست که دیگر گریستن را به فراموشی سپرده ام دیگر چشمانم با بوی باران آشنائی نیست دیگر مرا مجالی برای باریدن نیست ، بر من ببار ای ابرک زیبای چشمانت ... کویر خشکیده قلب من بسان بوم نقاشی تنها به امید رنگ آمیزی قطرات باران تو ایستاده است ... ای ابر این بار تو مهتاب را حجاب خود نموده ای مهتابی که هماره خود را در پس زیبائی تو مخفی می نمود خود حجابی بر تو شده است ، بر من ببار برکه خشکیده قلب من تنها نیازمند قطرات باران توست تا هر روز صبح به امید نوشیدن جرعه ای از آن همه زیبائی و معصومیت عمری جاودان را به خود ببخشایم ... باران خود را از من دریغ مکن بر من ببار ای ابرک بر من ببار !
