تبليغاتX
یکشنبه چهارم دی 1384
بم ...
 

هوالباقی

 

- مامان منو فردا صبح بیدار نکنی می خوام
تا ظهر بخوابم
- باشه پسرم!

- مامان فردا که بیدار شدم می خوام ...
- بگیر بخواب عزیزم دیر وقت!!!

- مامان میدونی چقدر دوستت دارم
- من هم تو رو دوست دارم ...

 

خوابید ، خوابی برای همیشه ، به وسعت بیکرانه هستی ، به قدمت خشت خشت ارگ بم و خوابید تا دگر بار او را فرصت تولدی دگر دهند .

او میدانست که دیگر مجالی برای دیدن زیبائی مادرش را نخواهد داشت ، گوئی می دانست که چه اتفاقی خواهد افتاد ولی ... ولی می بایست سکوت کند ... سکوتی مرگبار ، آری این بار اجل قصد کرده بود تا معصومیت را با خود به همراه برد ... معصومیت و پاکی یک کودک ، یک لبخند و یک دنیا آرزوهای دور و دراز ... نوبت او بود تا خود را به دست سرنوشت راهی ناکجا آباد کند .

زندگی ، شور ، آرزو ، صبح جمعه ، ساعت ۵:۲۸ ، زلزله !!!! ، ویرانی ، مرگ ...

 

پ.ن :
یاد تمامی عزیزان از دست رفته در زلزله بم را گرامی می داریم

+ نوشته شده در 15:39 توسط قاصدک.