
هو
رفتیم بم . شهر زلزله ، شهر غم ... ۲ سال از زلزله گذشته ولی ... ۲۰ تا آدم رفتیم که بگیم ما هنوز هستیم نه اومدیم پول بدیم نه لباس آوردیم نه میخواهیم حمایت کنیم نه اومدیم اسممون بمونه ... اومدیم که بگیم هستیم می خواهیم یه روز همراه بخندیم ... با هم بازی کنیم ... نقاشی کنیم ... با هم ناهار بخوریم ... آره رفتیم یه جا پیش بچه های بمی و همه این کار ها رو کردیم ... ادا در آوردیم ... اتل متل و وسط گل سه بازی کردیم ... وقتی می خندیدن ته خنده همشون یه غم به درازای تاریخ خوابیده بود به بزرگی و عظمت ارگ از دست رفته ... توی راه وقتی نامه یکیشون رو خوندیم کسی مجالی واسه صحبت نداشت کسی نمیتو نست حرفی بزنه ... وقتی توی اتوبوس بهشون می گفتیم بخونید می گفتن ما آهنگهای غمناک بلدیم کسی نمیتونست آهنگ شاد بخونه ... توی بهشت زهرای بم یه دنیا آرزو خوابیده بود ، یه مادر که به فکر عروسی دخترش بود ، یه پدر که تازه کار مناسبی پیدا کرده بود تا بتونه واسه بچه هاش لباس خوب بخره یه روز هم بیان کرمان و برن بازار ... یه عالمه آرزوی به گور رفته ... بسطامی مثل همیشه غریب و ساکت بود مثل همیشه بغض صداش گوش آسمون رو می لرزوند ... " ای طبیب درد دلها این دل مجروح را مرهمی نه ... مرهمی نه که به امید دوا باز آمده ایم " آره هنوز میشد صدای غمناکش رو شنید مثل می دونست قراره یه روز گرد غم روی دل این شهر بشینه ... مردم بم با تمام نا مردیه روزگار بهش می خندیدن روزگار خیلی کوچیک تر از این حرفها بود که بخواد ... ولی کاره خودش رو کرد ... صبح جمعه ساعت ۵:۲۸ روز ۵ دی ماه ۱۳۸۲ دل خیلی ها لرزید اشک خیلی ها ریخت و آرزوهایی که مجالی برای به واقعیت پیوستن نیافتن !!!
پ .ن :
۱ . دوست خوبم سوده هم جریان این اردو رو نوشته البته خیلی بهتر از من حتما سر بزنید
۲ . دیروز سالروز در گذشت استاد جواد بدیع زاده خواننده آهنگ " شد خزان گلشن آشنائی " بود یادش گرامی راهش پر رهرو باد
پاینده باشید یا حق