
خداوندا ، خدایا ، بارالها ، ایزدا ، پروردگارا ، ای خدای پاکی و هستی کنون این بنده خوار و ذلیل توست که پیش قبله ات سر بر نشان بندگی دارد .
باز هم صدای داریوش که داره میخونه :
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
زندگی هم دیگه داره کم کم پشت نقابش رو نشون میده ... درست افتادیم توی وادی تجربه ... تجربه های مختلف شیرین و تلخ ... تحصیل ، زندگی ، عشق ، رفاقت ، جامعه ، مردم و .... آره کم کم داریم می بینیم که چه اتفاقاتی میفته و قراره ما چه تجربه هایی رو بدست بیاریم ، فراز و نشیب های روزگار دارن کم کم خودشون رو نشون میدن ، بعضیهاشون خوب و شیرین بعضی هاشون هم تلخ تلخ
زندگی!
چند روز پیش نشستم با " جاوید " به بحث و فلسفه بافی کلی با هم حرف زدیم ، خندیدیم ، غمگین شدیم نشستیم ، راه رفتیم ، فکر کردیم و کلی هم خالی شدیم ... بد نیست آدم بتونه یکی رو پیدا کنه که واسش درد دل کنه ، خیلی چیزها رو بهش بگه ، بهش بگه من همه اینها رو دیدم همه اینها رو تجربه کردم همه اینها رو می فهمم ولی فقط به تو گفتم!
جاوید یکی از دوستهاش رو بهم معرف کرد " محمد واعظی " یه سر به سایتش زدم خیلی زیبا مینویسه یکی از "پستهایی" رو که توی قسمتی از سایتش به اسم "یادداشتهای جن و پری" بود رو خوندم شاهکار بود خیلی عالی و متفکرانه نوشته توصیه میکنم حتما بخونیدش !
بالای سردر سایتش یه جمله هست که به دلم خیلی نشست من هم میخوام همون جمله رو تکرار کنم و فعلا این کرکره رو بکشم پائین :

پاينده باشيد يا حق .