تبليغاتX
شنبه ششم اسفند 1384
تولد ...
 

هو

توی یک بعد از ظهر سرد زمستونی من را هبوط دادند ... بهم گفتن اونجائی که میری اسمش زمین ِ! اونجا باید بمونی تا بیائیم دنبالت ... الان که میری فقط گریه کن ، بخور و بخواب آخه قراره هیچی نفهمی 
من : برام سخته چه جوری اینجا رو ول کنم و برم یه جای دیگه ، جائی که هیچ کسی رو نمی شناسم؟
فرشته : فقط میتونی اونجا به یاد ما گریه کنی ولی ناراحت نباش دو تا فرشته مهربون رو برات اونجا گذاشتیم که از تو مراقبت کنند .
من : کی هستن؟
فرشته : پدر و مادر !  اونها خيلي تو رو دوست دارن يادت باشه اذيتشون نكني و بهشون احترام بگذاري يه مدت اونجا ميموني تا بيائيم دنبالت .
من : آخه كي بر ميگرديد؟
فرشته : به اندازه يك چشم به هم زدن! اونجا كه ميري خيلي چيزها رو مي بيني با خيلي چيزها آشنا ميشي اتفاقات زيادي برات ميفته ولي به هيچ چيز دلبستگي پيدا نكن آخه نميتوني چيزي رو با خودت بياري فقط يك چيز رو هيچ  وقت فراموش نكن اون هم خداست! اون هميشه ياد تو هست مشكلي اگه پيدا كردي بهش بگو با همين زبون دلت باهاش حرف بزن .
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا از نيستان ازلي به زمين فروفرستادند تا بمانم ... بمانم و ببينم خوب و بد ، رنج و درد ، زشتي و پليدي و فقر و ثروت همه اينها رو بايد ديد و مزه كرد شنيد و لمس كرد ...
و مرا هبوط دادند و تولدي! مرا به زمين فرو فرستادند تا برای تولدی دگر خود را آماده سازم تولدی به نیستان ابدی در این راه همواره سایه خدای را بر سر خود به احساس می نشینم ... به من دین و شریعت دادند تا هادی من در عبور از این گذرگاه باشد ... مرا عرفان آموختند تا زبان دل را فراموش نکنم ... مرا هنر آموختند تا بتوانم تصویرگر و بیننده آئینه تصویر نمای بهشت جاودان  و زیبائی الهی باشم ... عشق را در رگ من جاری ساختند تا به یاد سرخی رنگ خون یاد آور شعله نهغته عشق در درونم باشم ... مرا در دنیا پرستشی باید ... پرستش ذات بیکرانه الهی پرستشی عارفگونه .... می بایست خدای را در پستوی تاریکحانه قلبم نگاه دارم ... دگر روز مرا رستنی دگر خواهد بود تولدی بی مرگ ، عبور از دنیا ، دیدار دوباره ... در آن هنگام رسالتم را به پایان خواهم برد :

"و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم"

آری در آن زمان رسالتم را رو به پایان خواهم نهاد زیرا دگر حجابی مرا از خدایم جدا نخواهد نمود پس ای فرشته زیبا منتظر حضورت برای رجوع دوباره هستم ... قدومت را به نظاره نشسته ام!

پ . ن : شعر بالا از مرحوم حسین پناهی

 

+ نوشته شده در 16:45 توسط قاصدک.