تبليغاتX
پنجشنبه سوم فروردین 1385
زمستان ، بهار
 

هو

زمستان بار دگر رخت خود را بر بست تا جای خشک و غمگین خویش را به بهار ارزانی دهد ، آری بهار آمد با ابرک باران زای خویش تا باران خود را بر دل زمین فرو نهاند  و مرا که روزگاریست چشم به راه زایش دوباره ام به رویش دگر بار گلهای زیبای نوید دهد ، زمستان را دوست می دارم زیرا با تمامی سردی و خشکی در اوج بودن خود به پیشواز بهار می رود! آری زمستان را دوست میدارم و بهار را تنها به آن دلیل که یاد آور زایش و تولد و نوید دهنده گلهای زیباست می خواهم ، سر آغاز تولدی دگر! ای ابرک باران زای بهاری تو را آن به که نه تنها باران خود را بر زمین ، بلکه بر کویر غمگین دل من نیز فرو نهایی تا قلبم را بار دگر نوید زندگانی و رویش دهی ، تو را به شروع دوباره باریدنت به تماشا نشسته ام و در آن هنگام که تابوت برگهای زرد خزانی بر دوش زمستان به زمین نهاده می شود تنها امید بوی باران آن همه غم را با خود به فراموشی می گذارد ، باران بهاری باریدن را به چشمانم بیاموز که نوید دوباره زندگانیست .
تابوتی را که از چوب درختان تاک ساخته ام و در میکده قرار داده ام ، تنها پس از مرگم نصیب من خواهد شد ، پس آنگه که در مستی رخت خود را بر بستم مرا بر دوش مستان نهاده به آب خرابات غسل نمائید ، کفنم را از برگ زرد درختان تاک ساز نمائید ، در تابوت چوب درختان تاک گذاشته و تنها در راه خرابات خاکم نمائید ، تقدس میکده را برایم به ارمغان آورید ، بر سر خاکم بجز نوای دف ننوازید و بر خاکم قطره ای از شراب کهنه تاریخ بیفشانید تا دگر روز تنها به بوی میکده از خاک به افلاک بر خیزم ، به قبرم بنویسید که این دیوانه تنها به راه میخانه خود را قربانی نمود ، آخرین قطره شراب تلخ هستی را بر جان خود ریزاند و طعم شیرین مرگ را در پس شراب می دانست .

قاصدک

+ نوشته شده در 10:10 توسط قاصدک.