تبليغاتX
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
پیری ... !!!
 

هو

نمی دونم چی شده یاد یه قسمت از شعر " یک جلوش تا بی نهایت صفرها "ی دکتر شریعتی افتادم شاید هم به خاطر اینکه یاد ایام پیری افتادم که بالاخره یه روزی به سراغ همه ما میاد ... خدا رحمت کنه دکتر رو توی این شعر میگه : " ... نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ، مامان دردش گرفت ، تخم مرغ رو شکستی ، یک هو بیرون جستی ، افتادی توی گهواره ، چشمات نمی دید ، گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ، دستات نمی گرفت ، مغزت کار نمی کرد ، هیچ چی نمی فهمیدی ، هیچ کس رو نمی شناختی ، تو گهواره افتاده بودی ، فقط سه کار بلد بودی : شیر مکیدن ، زیرت شاشیدن ، گریه کردن ! ... صد سال گذشته ، چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه ، هیچ چیز رو باز نمی فهمی ، هیچ کس رو باز نمی شناسی ، تو بسترت افتاده ای ، فقط سه کار بلدی : ... ، ... ، ... ، بعد می میری ، میگذارنت تو دل زمین ، باز خاک میشی ، از تو هیچی نمی مونه ، تو می مونی ، آدمیزاد دور می زنه ، مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز : آب ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان ! هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی ، از تو چیزی که می مونه : کاری که کردی می مونه ، هر کاری که کردی می مونه ، کاری اگر کردی می مونی!!! ... "  آدم نمیدونه چی بگه دکتر هم خیلی راحت با یه زبونه بچه گونه کل خلقت رو نشون آدم میده و اعتقاد داره که مهم اینه آدم در چند روزی که زندگی میکنه چه کاری رو انجام بده و بعد رفتنش چه نقشی رو بر تارک جهان بیافریند!!! ...

پ . ن : فکر کنم این پستم زیادی بلند شد ولی خوب چه میشه کرد حیف بود ننویسمش ... پاینده باشید یا حق 

 

+ نوشته شده در 19:10 توسط قاصدک.