تبليغاتX
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
خستگی...!!!
 

هو

تکراری بودن روزها هم دیگه داره بی اهمیت میشه نمیدونم به افسوس گذشته بنشینم یا به حسرت فردای نیومده خیلی وقتها توی زندگی بعضی چیزها دیگه کم رنگ میشن نمیدونم چرا ؟!!! نگاه به گذشته می کنم و می بینم چه راههائی رو می تونستم ادامه بدم ولی ... الان هم خوبه نا شکری نباید کرد ... دیروز یکی از دوستام یه داستان کوتاه رو برام تعریف کرد که خیلی منو توی فکر برد می نویسم تا شما هم بخونیدش : روزی کوه نوردی توی ارتفاعات یه کوهستان دچار سانحه میشه و از بالا پرت میشه پائین در همین لحظه رو می کنه با آسمون میگه خدایا کمکم کن یه دفعه میبینه وسط زمین و هوا یه چی کمرش رو سفت گرفته نگاه میکنه می بینه طنابی که به اون وصل بوده دور کمرش گیر کرده و اونو نگه داشته رو میکنه به آسمون در همین لحظه یه صدا از آسمون میاد میگه : من نمی تونم به تو کمک کنم تعجب میکنه ، رو میکنه به آسمون و میگه تو خدا هستی مگه میشه نتونی به من کمک کنی؟ ، صدا میگه : بله ، میگه آخه تو خدا هستی چه جوری نمیتونی کمک کنی؟ ، میگه باشه پس طنابت رو ول کن تا من بهت کمک کنم ، با خودش فکر میکنه می بینه منطق در اینه که این کار رو انجام نده پس دو دستی طناب رو محکم می گیره ... بعد گذشت چند روز یه گروه کوهنورد از اون منطقه رد میشدند که می بینن یه نفر از شدت سرما یخ زده و به یه طناب که از کوه آویزونه مونده میرن جلو می بینن که توی ارتفاع ۱ متری از سطح زمین دو دستی طناب رو گرفته و یخ زده " ... عجیب داستانی بود به دل من که خیلی نشسته ... بحث بین عقل و قلب ، منطق و احساس ... با خودم درگیر بودم که یه شعر از شاملو رو بذارم ولی نمیدونستم چی بذارم دوباره یه شعر تکراری از شاملو رو میذارم که واسه خودم همیشه تازگی داره ... پاینده باشید یا حق

 

+ نوشته شده در 16:24 توسط قاصدک.