
به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد
و به نام آنکه نخواست که شاید نتوانست جنبش عشق را در شیارهای باریک روده بریزد
مخم پرتاب شده است!
( داریوش شفیعی )
روزگار ِ . . . باز هم غریبی ست نازنین !
قناری کوچک اتاقم آواز را به فراموشی سپرده است
دیرگاهیست که برایم ترانه های پاپ را می خواند .
خروس همسایه دیگر طلوع را به یاد من نمی آورد ،
صدای مرغ همسایه زمزمه طلوع را در گوشم نجوا می کند .
گلهای اطلسی بوی ادکلن گرفته اند ، دیگر گلاب تولید نمی شود .
عشق را در کتیبه های تخت جمشید باید جست
حماسه را در پشت شیشه های موزه باید نگریست
و هنر را با جمله " لطفا برای بازدید بلیط تهیه فرمائید " بایستی بالا آورد !
آزادی را در پشت میله ها به تصویر کشیده اند
زندگی را در ماشین خلاصه نموده اند
و جامعه را در Chat Room !
دیگر هیچ کودکی از برای نگاه پر مهر مادر خویش تبسمی را بر لبانش جاری نخواهد ساخت !
دنیا را چه شده است ؟!!!
اما من! من در وجود ِ خویش به دنبال حقیقت می گردم
حقیقتی سراب گونه ! اما من خواهم یافت هرچه دور و دیر باشد . . . !!!
گنجشک سلف دانشگاه ، دیگر برای تکه نان روی زمین ، پرواز را به یاد نخواهد آورد !
گربه خیابانی دیگر چشمانش در عبور از خیابان تاریک شبانه برق نمی زند!
صندلی کافی شاپ دیر زمانیست که نرمی خود را از دست داده است
و دیگر هیچ قهوه ای اصل نیست !
گاهی چه زود یادمان می رود ! یادمان رفته است ! که کدامین هدف ما را در مسیر جاری نموده است !
ما دیگر بهمن را فراموش کرده ایم ! Ultra حال بیشتری دارد !
چپقهای دیروزمان را در ازاء یک پیپ فروخته ایم
و تنباکویمان طعم میوه جات گرفته است .
آه که کودک خواب آلوده ذهنم گریه را در پس قهقه مستانه شبانه اش به تصویر کشیده است
ودکای ِ Absoloute طعم شیرین عرق سگی را از یادمان برده است !
روزگار عجیبی ست نازنین !!!!