تبليغاتX
سه شنبه چهارم مهر 1385
اتفاق
 

به نام آنکه جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز می ریزد

 

تاریک شبانه و عبور از گذرگاه گیج حوادث
یک اتفاق خوب و ساده ...
یک اتفاق نشان داد که زندگی زیباست ، ثابت کرد تفکر سرمایه ایست گرانبها و فهماند ...
فهماند که دنیا هیچ است ، عشق فریادیست بی پایان ، کفش فقط یک وسیله است و رسالت آدمی انسانیت !
فهماند که آدمی بزرگ است ، خواندن خوب است ، نوشتن تجربه می خواهد و زندگی همه اش تجربه!
یک اتفاق خیلی حرفها زد ، حرفهای بزرگ به اندازه یک دفتر هزار برگ که همه ورقهایش سفیده و توی صفحه اول فقط نوشته "سکوت سرشار از نا گفته هاست" !
یک اتفاق نشان داد عبور از پل بهترین راه حل عبور از خیابان است ، اشنوی ِ ویژه هنوز تولید
می شود ... و چرا نباید گریه کرد؟!!!
آموخت ، حرف زد ، سکوت کرد و فهماند ... جائی هم ثابت کرد ۱=۱+۱

شبانه ای تاریک و عبور از گذرگاه گیج حوادث
من هم عاشقم ، عاشق مجسمه ای در موزه ، شاید عاشق تابلوی سکوت بیمارستان و شاید عاشق یک زن!
وسوسه هجوم اندام برهنه نگاهم به فراسوی وجود دروازه های بهشت و در اندکی از زمان خواهد توانست زایش دوباره را به تصویر بکشاند و ترس!
من در انکار گناه بی پرده خویش کتمانش را به یاد آورده بودم که تا شاید روزی برای لحظه ای حتی کوچک ... نه! برای لحظه ای بزرگ آفرینش را به تصویر بکشانم ... و باز هم ترس!
باید برگردم به سرزمین رویای کودکی ... ببینم گل رز همچنان سرخ است و من همچنان عاشق رنگ سبز ، بهار لذت زندگی ست ، پائیز عمر رفته پدر بزرگ و زمستان یعنی مرگ!

(قاصدک) 

پاینده باشید یا حق

 

 

+ نوشته شده در 17:19 توسط قاصدک.